كورها تا حاشيه آمده اند                             

 

دو كلاغ ساكت و سمج نشسته اند برلبه ي تابلوي آبي رنگ دانشكده و زل زده اند به دو آدم برفي كه در خيابان امجديه شانه به شانه هم قدم مي زنند. يكي از كلاغ ها پر مي كشد مي آيد بالاي سرما دونفر كه سرورويمان پوشيده از برف است. چرخي مي زند و بي آن كه قاري بكشد برمي گردد مي رود همان جا برلبه ي تابلوي آبي رنگ دانشكده سر در گوش ديگري مي برد. صداي پچ پچ كلاغ مي آيد.زل مي زنند در چشم هاي يگديگر. گردن مي كشند به سوي ما دو نفر كه دست در دست هم قدم مي زنيم و يك مرتبه آن قدر قار مي زنند كه از توي اتاقك كوچك نگهباني دانشكده نگهبان با چهره يي عبوس و كنجكاو بيرون مي آيد.

 سوز سردي مي وزد. دست مي كشم به نرمي گوش ميديا كه دارد كبود مي شود. ميديا چشمش كه به نگهبان مي افتد دستش را از دستم بيرون مي كشد . نگهبان زل زده به ما دو نفر. برايش دست تكان مي دهيم . تلفن زنگ مي خورد. نگهبان مي گويد كه دو تا از دانشجويان ورودي هقتادو پنج هستند . قبلا هم گزارش داده ام كه رفت و آمدي خارج از روابط دانشكده با هم دارند. واهمه يي هم ندارند كه گزارش داده شود. يكي دو بار هم طبق دستورشما تذكري داده ام. آن يكي كه دختر است و اسمش را فراموش كرده ام شال و كلاه بافتني زرد رنگ گذاشته. گلوله يي برف از جلوي ماشين آلبالويي رنگ خيابان شهيد ورزنده بر مي دارد. دانه هاي برف درشت تر شده اند. پشت گوشم بدجوري درد مي گيرند. پشت سرهم مي زند. تكه هاي برف مي ريزد توي يقه ي كاپشنم كه به رنگ قرمز كاپشن ميديا نيست. پوست گردنم مورمور مي شود. پشت پيكان آلبالويي پناه مي گيرم. زانوهايم در برف فرو مي رود. چنگ مي زنم. چپه يي برف مشت مي كنم .

 گلوله يي بزرگ از برف پخش شيشه ي جلوي ماشين مي شود. ماشين آلبالويي رنگ هميشه همين جا است. از همان روز اول دانشكده كه براي ثبت نام آمده بودم همين جا بود. ميديا آن روز پاي ماشين ايستاده بود و با سكوتي خاص در چهر ه ا ش زل زده بود به متن آگهي مجلس ترحيم كه به شيشه ي عقبي ماشين است. از قرمزي كاپشنش خوشم آمد. حس خاصي دارم به اين قرمزي . اين را از نگاه خيره ام فهميد. غم آخرتان باشد. به خنده گفت كه آشناي من نسيت.جوري نگاه مي كردي كه گفتم خداي نكرده فاميل نزديك است. گفت خيلبي عجيب است اين آگهي از سال شصت و سه تا حالا آنقدر تازه مانده انگار كه همين حالا از چاپ خانه در آمده. دوازده سال زمان كمي نيست. مرد مرده ي توي كاغذ آگهي زل زده به ما دو نفر كه توي برف داريم بازي مي كنيم.شانزده سال زمان كمي نيست كه هنوز اين كاغذ آگهي اين طور تازه مانده. مرد مرده ي توي كاغذ آگهي ريش و سبليش را از ته تراشيده. يقه ي پيراهن آبي اش را با دقت اتو زده. انگار از چيزي شرمنده است. ميديا روز اول دانشكده گفت لابد از اين كه مرده شرمنده شده. در بمباران هوايي دي ماه سال شصت و سه در يكي از محله هاي قديمي تهران تركش خورده. در متن آگهي مجلس ترحيم شرح مفصلي از چگونگي ماجرا نوشته اند.نگهبان دانشكده با او آشنا بوده . گاه دعوايشان مي شده. مرد وقتي به در دانشكده مي رسيده ترمز مي كرده و بوق مي زده براي نگهبان.ازسر لجبازي بوق مي زده. مي خواسته كفر نگهبان را در بياورد. توي محله از نگهبان دلخوشي ندارند. با اين حال معلوم نيست چه رازي وجود دارد كه نگهبان هرروز آفتاب غروب مي آيد كنار ماشين مي ايستد. نيم نگاهي به مرد مرده ي آگهي مي اندازد. با خودش يا با مرد مرده چيزي مي گويد وبا چهره ي غمگين و عبوس بر مي گردد توي اتاقك نگهباني. تلفن زنگ زد. سال 1375 بود. ميديا كنار اتاقك ايستاده كه تلفن زنگ مي زند. ميديا حرف هاي نگهبان را كلمه به كلمه به ذهن مي سپارد. ديروز غروب پسر 20 ساله ي آن مرحوم از خانه ي پلاك 17 بيرون آمد.هميشه ي خدا يك دست لباس مشكي اتو خورده مي پوشد. پدرش به همين سن و سال و قد بود كه توي همين خانه عروسي گرفت. سرسوزني با پدرش مو نمي زند . انگار خود آن مرحوم است كه از 20 سالگي تا حالا دلخور بوديم.

 شب عروسي از توي مراسم آمده بود بيرون كه مرا با خودش ببرد برايش رقص محلي بكنم. به زمين و آسمان قسمم داد كه بروم نرفتم. خيلي دوست داشتم مي رفتم اما نمي شد كه دانشكده را همين طوري به امان خدا رها كرد رفت عروسي.آخر سر كه زورش نرسيد دلم را راضي كند بروم عروسي به خواهش و تمنايش همين جا برايش رقص محلي كردم.يك دفعه ديدم همه ي ميهمان ها از مجلس آمده اند بيرون و دارند برايم دست مي زنند و سوت مي كشند. خيابان كه آن زمان اسمش امجديه بود جايي براي سوزن انداختن نداشت . گوش تا گوش آدم آمده بود. به پول آن زمان پنچ تا پنجاه تومني نو گذاشت توي جيبم. به اندازه يك سال حقوقم از اين جا بود شايد هم زيادتر. پسرش هر هفته غروب پنجشنبه ها با لباس مشكي از خانه مي آيد بيرون. اندكي مي ماند تا خيابان خلوت شود. دستي به سروروي ماشين مي كشد. سوار كه مي شود فقط روشن اش مي كند و پشت سر هم دو تا بوق مي زند. بوق كه زد مادر پيرش كه يكي دو سال از من جوان تر است با عجله از خانه مي آيد بيرون. يك جعبه رطب تازه ي بم مي گذارد جلوي ماشين. پسرش در ماشين را باز مي كند برايش تا سوار شود. هنوز سوار نشده پياده مي شود و بدو خودش را مي تپاند توي خانه.

 

 روي صندلي عقب ماشين يك جفت كفش ورزشي كتاني سفيد است كه بر يكي از آن ها لكه هاي رنگ پريده ي خون مانده. كفش ديگر بند ندارد. ميديا مي گويد كه مرد داشته مي رفته ورزش. من مي گويم بسكتبال مي رفته. ميديا بدجوري روي حرفش مانده كه فوتبال بازي مي كرده . لجش در مي آيد كه باز مي گويم مي رفته بسكتبال . چپه يي برف مي زند توي پيشاني ام. باز هم مي زند. داد مي زنم كه نزند باز هم مي زند. التماس مي كنم كه نزند. مي زند زير خنده. گريه ام مي گيرد. غش غش مي خندد. سر برمي گردانم به سمت دانشكده. تلفن زنگ مي زند. نگهبان گوشي را برمي دارد . مي گويند همين ها را مي گويد بي كم و كاست. ميديا پوزخندي مي زند به اين همه نگراني كه توي چشم هايم موج مي زند.

 چپه يي برف مي پاشم توي صورتش كه از سرما كبود شده.پا پس مي گذارد. پايش در چاله ي برف فرو مي رود. تعادلش را ازدست مي دهد ولو مي شود توي برف. جيغ مي كشد. برف تندتر مي بارد. بايش را بيرون مي آورم.مي ايستانمش. دست ها را به موزات شانه بالا مي برد. از هم بازشان مي كند. برف آرام سر شانه هايش مي نشيند. آدمك برفي ام سرش را بالا مي گيرد. چشم هاي آبي اش در سفيدي برف برق مي زند. طره يي موي بلوطي از زير شال و كلاه زرد رنگ بافتني اش مي كشم بيرون. دانه هاي برف بازيشان گرفته. از هم ديگر جلو مي زنند كه زودتر بر سر شانه هاي آدمك برفي ام بنشيند. نرمه بادي مي آيد كه طره ي موي بلوطي خيس ميديا را در پهناي صورتش تكان تكان مي دهد. شال و كلاه از سر بر مي دارد و بازيگوشانه مي دهدشان به دست بادي كه دست از سر طره ي مويش بر نمي دارد. شال و كلاه بر كپه ي برف لگد شده مي افتد. چرخ مي زند دور خودش. آدمك برفي ام كه غش غش خنده اش را هنوز سر نداده فرو مي خورد. سال 1380 است و نمي شود گفت. بگويي هم كسي باور نمي كند يا دست آخر مي گويند كه دلش خوش بوده يا خواسته بازي در بياورد. كاش باور مي كردند توي خيابان شهيد ورزنده همان امجديه ي سابق صداي غش غش خنده ي ميديا تا پشت پرده ي خانه ي روبه رويي رفت. اين پرده خيلي سال است كه كهنه شده و رنگ ورويي ندارد. نگهبان دانشكده ، اغلب از توي اتاقك شيشه يي اش زل مي زند به اين پرده كه ما هيچ نديديم تكاني خورده باشد. كنار اتاقك نگهباني ايستاده ام كه تلفن زنگ مي خورد. نگهبان از زني مي گويد كه پشت اين پرده مي ايستد و گوش مي دهد به صداي پاهايي كه هيچ صداي پاي مرد خودش نيست.

 زن با مرد خودش از جلوي دانشگاه تهران رد مي شده اند كه برسند به ميدان آزادي. مردش انگار با كسي قرار داشته . زن اصرار كرده كه او را هم ببرد. سال 1363 است. خيابان انقلاب مملو از آدم است. زن و مرد عجله دارند. جمعيت براي تشيع جنازه ي شهداي عمليات فتح خرمشهرآمده اند. مارش عمليات همه جا به گوش مي آيد. زن و مرد دست در دست هم از لابه لاي آدم ها رد مي شوند. زن چادر ندارد. روسري رنگي اش را تا نيمه ي سرش بالا كشيده كه موي جلوي سرش بيرون ريخته. همين توي آن همه آدم كه نيمي زن هستند، آن هم در سال 1363 انگشت نمايش مي كند. زن از سال 1357 توي خانه مانده . كم پيش آمده كه بيرون بيايد. زياد از حد معمول بزك كرده. زير ابرو برداشته. لب هايش را هم سرخ كرده. برخلاف جمعيت مي رفته اند. عجله داشته اند. زن به مرد گفته كه دلم هواي دروازه آزادي را كرده. از سال 1357 تا 1361 مردش هرروز به او قول داده كه با هم بروند آن جا و اگر حوصله ي زن سرنرفت ، يك روز تمام زير دروازه قدم بزنند.زن گفته حالا كه پس از اين همه سال داريم مي رويم، بمانيم براي دو روز، شب هم آن جا باشيم. مرد با نگراني به صورت زن خيره شده. زن التماس كرده . مرد گريه اش گرفته. دارو ندارش در زندگي همين زن بوده. نگران شده كه زن عقلش را از دست داده باشد. زنش هر شب از خواب مي پرد. زار زار گريه مي كند كه خواب ديده زير دروازه رديف به رديف جنازه چيده اند و آن قدر بوده كه دروازه بسته شده جنازه زن از همه بالا تر بوده. توي خواب هم گريه مي كند. شانه هايش توي دستان مرد محكم مي لرزند. مرد زنگ مي زند به يك نفركه زن او را هيچ نديده و قرار مي گذارند كه ساعت يازده صبح فردا زير دروازه باشند. زن از يك هفته قبل براي خودش برنامه ريزي مي كند كه قدم هايش را تا آن جا كه ممكن است آهسته و كوتاه بردارد. يك كاغذ و قلم هم با خودش مي آورد كه تعداد قدم هايش را بنويسد. و اگر توانست قدم هاي مردش را هم بشمرد. مرد به ناچار قول مي دهد كه وقتي زن قدم مي زند يك گوشه بماند و قدم هاي زن را با دقت شماره كند.

 زن مي گويد تعداد جنازه ها 415 تا بوده اند. اگر براي هر جنازه زير دروازه ، 415 قدم بردارد ، دروازه باز خواهد شدو شب ها باز هم مي تواند براي خودش قدم بزندو قدم هايش را شماره كند.جمغيت بر سينه مي كوبند و هي مي دوند كه دستشان به زير تابوتي باشد. زن به مردش چيزي مي گويد و مي زند زير خنده. مردش را هم مي خنداند. بلند بلند مي خندند. مرد حواسش نيست كه مي رود توي سينه ي دختري با چادر مشكي. زن دست مي گذارد به سينه ي دختر و با خنده او را هل مي دهد عقب. به چادر مشكي دختر ، عكس جوان هفده ساله يي سنجاق شده كه با خط قرمزي پررنگ نوشته اند: برادر شهيدم راهت ادامه دارد. دختر، نيم نگاهي به سرتا پاي زن مي اندازد و رو برمي گرداند كه او را نبيند. زن ، نزديك است از خنده منفجر شود. دخترچيزي مي گويد كه مرد را ناراحت مي كند. زن هم چنان غش غش خنده اش بلند است. جمعيت يك صدا فرياد مي زنند. اين گل پرپر شده از كربلا آمده. برادرشهيدم راهت ادامه دارد. بر سرو سينه مي كوبند.

 

 صداها لحظه به لحظه بلندتر مي شود.زن چيزي مي گويد كه دختر از كوره در مي رود.با مشت مي خواباند پاي چشم زن. جيغ مي كشد. زن ولو مي شود لاي دست و پاهاي عزادار كه به پي تابوت ها مي روند. دختر نمي خواهد كه از زدن بماند كه مرد دست او را مي گيرد . دختر اين بار جيغ مي كشد. مرد از كوره در رفته . به روزگار ناسزا مي گويد. به جمعيت هم كه محاصره اش كرده اند فحش مي دهد. از كوره در رفته اند. تابوت ها برجاي مي مانند. مرد دست و پاي خودر ا گم مي كند. يكي مي گويد يا حسين مظلوم . مي ريزند روي سر مرد. صدا به صدا نمي رسد. تابوت ها پس و پيش مي روند. دختري كه عكس بردار شهيدش را به چادر مشكي اش سنجاق كرده، زن را ازلاي دست و پاها بيرون مي كشد و از معركه نجاتش مي دهد. مي رساندش توي خيابن شهيد ورزنده. بمان توي خانه تا مردت بيايد.

 زن مي ماند توي خانه تا مردش بيايد. مي ايستد پشت اين پرده و آن قدر مانده كه غش غش خنده ي ميديا او را مي برد به سال هاي جوانيش برف مي آمد. دو كلاغ ساكت و خاموش بر لبه ي تابلوي آبي رنگ دانشكده زل زده بودند به برفي كه انگار هميشه يك ريز مي آمد وبند نمي آيد. زن با مردش از همين خانه پلاك 17 خيابان كه آن موقعه اسمش امجديه بوده رقصان بيرون مي آيند به بهانه ي برف بازي . زن مي شود آدمك برفي مردش. دست ها را به موازت شانه بالا مي برد و بازشان مي كند از هم. مرد مي ترسد كه زن سرما بخورد. از خانه شال و كلاهي بافتني زرد رنگ برايش مي آورد. زن شال و كلاه را مي دهد به دست بادي كه مويش را با خود مي برد. شال و كلاه برا نبوه برف زمين مي افت. آدمك برفي دروخودش چرخ مي خورد و غش غش خنده اش از آن سال ها تا به آن روز كه غش غش خنده ي ميديا به ناگه آمد گم شده. زمان دارد عوض مي شود. زن از خانه بيرون مي آيد. و مي بيند كه تمام جواني اش پير شده. خانه هاي قديمي را خراب كرده اند و تا چشم كار مي كند خانه ها طبقه طبقه تا آسمان بالا مي رود. زن مدتي در خيابان امجديه اين پا و آن پا مي كند. هيچ بهانه يي براي از خانه بيرون آمدن ندارد.يادش مي آمد كه نگهبان جواني در دانشكده مي ايستاد و زل مي زد به ساق پاهايش. سربرمي گرداند به طرف دانشكده. نگهبان خيلي پيرشده كه حكم بازنشستگي اش را مي دهند. به ذهن زن مي رسد كه راه بيفتد برود اگرشد يك قبر پيدا كند كه مال شوهرش باشد.

 در راه پيرزني را مي بيند كه به چادر كهنه و رنگ و رو رفته ي مشكي اش عكس رنگ پريده يي را سنجاق كرده. هردو شانه به شانه هم از يك خيابان طولاني تازه احداث شده مي گذرند. حوصله ي حرف زدن ندارند. گوش نمي دهند به حرف هاي من كه در سال 1363 آرزو مي كردم هزار بردار داشتم و هزار تابوت بردوش جمعيت مي رفتند.زن مي گويد به او كه با من بيا تا چناري كهن سال كه ما را به ياد دارد از تنه قطع كنيم و براي زني كه جواني اش را گم كرده تابوت بسازيم. و مردها را كه ما رابه ياد نمي آورند و از ياد ديگران دزديدند توي تابوت بگذاريم و براي مرد من كه خيلي وقت است گم شده آواز بخوانيم. توي خيابان امجديه كسي روزها از اين سر خيابان راه مي افتد مي رود آن سوي خيابن و هي آواز مي خواند.برف بند مي آيد . آن دو كلاغ ديگر نيستند. با ميديا داريم قدم مي زنيم. دلمان هواي آن نگهبان دانشكده را كرده كه وقتي حكم بازنشستگي اش را به او ابداغ كردند با خودش گفت ولي اين جا يك نگهبان مي خواهد كه نگهبان باشد.

 يك ماشين آلبالويي بود كه نمي دانيم چه شد و چرا از آن حرفي به ميان آمد؟ اين ماشين از همان روز اول دانشكده همان جا بود. هيچ وقت هم از سر جايش تكان نخورد. حداقل ما نشنيديم كه ماشين از سر جايش تكان بخورد. آن آگهي فوت هنوز همان طور به پشت شيشه ي عقبي ماشين مانده است : شهيدان زنده اند. مراسم ترحيم آن شهيد كه روحش هميشه شاد باد در يكي از خانه هاي خدا در هفته ي آخر ديماه برقرار است و تشريف فرمايي شما باعث خشنودي و صبر آن جواني مي شود كه نگهبان دانشكده مي گويد غروب هاي پنچشنبه از خانه ي پلاك 17 در خيابان امجديه ي سابق بيرون مي آيد، سوار ماشين مي شود ، دوتا بوق مي زند و هرچه چشم به در مي دوزد كسي از آن بيرون نمي آيد كه يك جعبه ي رطب بم بگذارد جلوي ماشين و بدو بدو برگردد توي خانه اش. وسيله ي اياب و ذهاب براي تمام نقاط اين شهر بزرگ فراهم است. لطفا قبل از تشريف فرمايي با شماره هاي 0331435544 و 0214178569 تماس بگيريد تا اگر كسي گوشي را برداشت به شما بگويد كه اين مراسم در ديماه سال 1363 برگزار مي شود. واگر شما مثلا در دي ماه سال 1379 از آن با خبر شديد با شماره هاي 07143544و0214178569 تماس بگيريد تا اگر كسي گوشي را برداشت به شما بگويد كه همان جا كه هستيد براي شادي روح تمام شهيدان راه وطن فاتحه بخوانيد و براي اين كه ديگران هم براي شهيد ما فاتحه بخوانند همين قصه را بدهيد به يكي ديگر تا اموات خودتان هم مورد آمرزش خداي قرار گيرند كه همه روسياه درگاه اوييم و اين همه بهانه يي است كه به ياد مرگ باشيم و جهاني كه دلمان هواي قارقار كلاغي را مي كند كه ساكت و تنها برلبه ي تابلوي آبي رنگ سردر دانشكده نشسته اند و زل زده اند به برفي كه از ديشب يك ريز بر زمين مي نشيند. تهران مرداد1379

 

                                                    از مجموعه یکی از زن ها دارد می میرد