آبي آرام                          

 

 

 

تند كه مي چرخي، سرت گيج مي رود، بي تاب مي شوي ، نفس نفس مي زني . خسته اي.مي ترسي از بالاي بام پرت شوي پايين.هر روز صبح زود از خواب مي كشندت بالا كه ناشتا خورده و نخورده بر بام باشي و بچرخي تا كبوتر سفيد زنگوله پا در آسمان بال بال بزند. نيمه ي روز كه مي شود يك كوره گرما روي تنت مي ريزد.سنگين مي شوي ، عرق مي كني. دست به صورتت مي كشي.  دست ها لاغر ند، نحيف و تركه اي . تركه ايش را زن هاي  هميشه لخت توي حمام مي گويند. زير دوش كه مي روي، صداي پچ پچ شان بلند تر مي شود . هفته اي يك بار اين اجازه را داري كه با مادرت به حمام بروي. بقيه روزها را مادر با آب ولرمي كه سر گاز درست مي كند، خودش را پاك مي كند.توي حمام كه مي روي حرف و حديث زياد است.هميشه همين طور است.

مي گويند:هرزه

به زني مي گويند كه مثلا مادرت است. ولت مي كنند توي حمام ميان آن همه پچ پچ زن هاي بد تركيب و زشت .پا كه توي حمام مي گذارد، مي دود زير دوش . ساعت ها زير آب مي ماند .ميانه ي خوبي باهاش ندارند. زن ها چشم مي دوزند به خونابه يي كه از زير در زنگ زده ي دوش به جوي آب مي ريزد.

به دلاك و صاحب حمام غر مي زنند . دلاك  هم به مادرت غر مي زند . مي گويند كه زن زير دوش بچه مي اندازد. زن ها مدام پچ پچ مي كنند. بچه ها،كوچكند . ول مي شوند كف سنگي دوش. تكان هم  نمي خورند . گوش تيز مي كني.صداي گريه شان نمي آيد. دخترهاي چاق و هيكل گنده هي سرك مي كشند. پستان هايشان و لو است توي دست و پايشان كه تا زانو هم مي رسد.چشم دلاك را كه دور ببينند،همديگر را غلغلك مي كنند. خنده شان مي گيرد.غش و ريسه مي روند. كركر خنده شان كه بلند مي شود، دلاك ناسزا مي گويد. يك گوشه اي پاي يكي از ستون هاي پهن آهكي مي ايستد، دستش را به كمرش مي زند.نمي شود كه قوز كمرش را راست كند.شگون ندارد دخترهاي ترشيده توي حمام اين كارها را بكنند. از ما بهتران بدشان مي آيد.مي گويد اين قوز و بد ريختي صورت و همه ي بدبختي هاي ديگرش مال همين ول و دلي هاي ترشيدگي اش است.آهي مي كشد و جد ه هايش را فحش مي دهد كه ولش كرده اند براي خودش تا توي حمام با دخترهاي ديگر از اين كارها بكند.زن هاي پيرتر توي حرف هايشان از جواني هاي دلاك هم مي گويند كه نصف شبي توي همين دوشي كه زن بچه مي اندازد مي مانده و با آن ها عشق بازي مي كرده.دلاك زير بار اين حرف ها نمي رود. مي گويد كه توي دوش مي مانده تا يواشكي همخوابگي از ما بهتران را ببيند.بچه ها را توي سطل مي اندازد ، مي دهدشان به زني كه دخترها ش بچه دار نمي شوند.دخترها رديف هم روي سكوي سنگي گوشه ي حمام زل زده اند به خونابه اي كه از زير دوش بيرون مي آيد.هنوز هيچ كدامشان شوهر نكرده اند.بچه كه بوده اند يكي هو انداخته كه اين ها بچه شان نمي شود. هركس هم آمده سراغشان، سرشان گول ماليده كه بايد از بابت بچه دارشدنشان خاطرجمع شوند.سرهمين خاطرجمعي، مردها هي مي آيند، مدتي توي خانه ي آن ها بساط همخوابگي را پهن مي كنند و دست آخر هم مي زنند به چاك.مي گويند يك زماني مردي آمده كه با همه ي دخترها خوابيده و رفته تا هر كدام بچه شان شد با همان عروسي كند. مرد، غيبش زده و دخترها ديگر كسي را به خود راه نمي دهند.مادرشان براي آن ها جام چهل كليد گرفته.ظرفي برنجي كه همه جايش چهل آيه كه با قل شروع مي شود، حك كرده اند و چهل كليد كوچك با زنجير به آن زده اند. دخترها هي توي اين ظرف برنجي آب برسرروي هم مي ريزند.دلاك مي گويد: هزار بار بهتون گفتم كه هيچ چيزي بهتر از جام چهل بسم الله نيست.دخترها به روي خود نمي آورند.يكي كه نگاهشان بكند فوري ظرف را زير دست و پايشان گم و گور مي كنند.

سطل پلاسيكي دست دلاك، قرمز است . بچه ها توي قرمزي سطل تكان تكان مي خورند. دخترها سرشان را توي سطل فرو مي برند . مادرشان بالاي سرشان ورد مي خواند.آب سطل را خالي مي كنند روي سرشان.

وقتي زن پايش را مي گذارد بيرون ، همه جاي حمام را آب مي كشند. مادر دخترها با يكي از همان سطل هاي پلاستيكي قرمز توي كوچه جاي پايش خاكستر مي پاشد.

دخترها آه مي كشند . زل زده اند به صافي پوست شكم شان . يك دست صاف است و مانند پوست شكم مادرت آن  همه چين و چروك نيست.

دلاك كه چانه اش گرم شده، مي گويد : خدا خودش سبزه بختتان كند. خدا بيامرزد قديمي ها رو كه براي هيچ چيز، حرف نزده نگذاشته اند.نور به قبرش ببارد سكينه كرباس بافت رو . مي گفت جفت هيچ كس رو گربه نمي بره.جفت شما رو هم گربه نمي خوره.اينو از من داشته باشيد.چرا راه دور برويم خود من اصلا فكرش رو هم نمي كردم كه حتي يه شب تو بغل يه مرد بخوابم چه برسه به اين كه زن آسيد بشم.مرد خداعوضش با حورهاي بهشتي همجوارت كنه.

با صداي آرام تر مي گويد : چهل روز تمام در فاصله الله اكبر اول و آخر اذان با شير سگ تازه دوش بگيريد.

به اين قبله ي محمدي قسم اگه دروغ بگم، خدا تو اون دنيا يه غول بيابوني قسمتم كنه. صورتم پر از آبله بود . چشمام گود افتاده بود. اين قوزهم باهام بود.راستش رو بخوايد نمي دونم از كي با منه.ديگه كاري هم به كار هم نداريم.سرتون رو درد نيارم، مونده بودم توي خونه . به سن و سال اينا بودم، بلكه هم بيشتر.مادرم هي سر كوفتم مي زد كه دختر ترشيده بركت رو از خونه مي بره. زياد هم البته بي راه نيست اين حرف.بي خود نيست ديگه بركت از رو زمين رفته.قديم ها كه مثل حالا نبود. يك آبادي بود و يه دختر ترشيده.از بخت بد هم اون من بودم.دخترها رو نه سالگي شوهر مي دادند.من رو هم مي خواستند شوهر بدند. يه مردي بود قرار بود به دارش بزنند.اين هم از بخت بد من خاك تو سر.نمي دونم با پسر آسيد از اون كارهاي بد كرده بود.خاك تو سر از ترسش كه لو نره، پسر آسيد رو زنده زنده انداخته بود تو پشته هاي آب كهريز.شبي كه قرار بود منو عقد كنه گند كثافت كاريش دراومد.يه شب هم آدم هاي آسيد ريختند تو خونه ي ما كه هر جور هست من يه شب با اون گور به گورشده بخوابم .نمي خواستندحسرت به دل از اين دنيا بره.اين هم از پيشوني سياهم.نگذاشتند كارش رو تموم كنه.دو تا مرد مي پاييدندش.اونم مثل يه غول بيابوني افتاده بود روم.خدا نصيب نكنه.بعدش هم بردندش سر همان پشه كهريز. لخت انداختندش تو آب كه مثلا نجس از دنيا نره.دارش رو به درخت توتي همون نزديكي ها بسته بودند.مادرم براين كه همه چيز يادم بره تموم برگ هاي سبز او درخت رو چيد تو آشم مي ريخت.خدا به گورش آتيش بباره. هي چي سرم اومد از بي دست و پايي اون بود. شما به دل نگيريد اين حرفا يه مشت خرافتاته.حالا هم كه ديگه مثل قديم نديما اين چيزها عار و ننگ نيست. مادرمن مثل شمر ذي الجوشن بالا سرمم مي ايستاد، چنان بهم چشم غره مي رفت كه انگار عزراييل رو ديدم. صد رحمت به عزاييل. همش براي اين بود كه كسي در خونه ي بختم رو نمي زد، نه كور، نه كچل، نه چلاق كه دلم خوش باشه يكي هم خاطر خواه ما شده.خيلي ها البته خاطرخواهم بودند، ترس از به دار آويختن داشتند. با ننه دايي ام رفتم پيش سكينه كرباس باف كه جادو و جنبل مي كرد . سر كتاب هم باز مي كرد. فالم رو كه گرفت ، تو صورت ننه دايي زل زد و هرچي بد و بي راه بود بار من و مادرم كرد .گفت اگه هزار سال هم  دست روي دست بذاره ، هيچ كچل و كور و لال و خوره گرفته يي سراغت نمي ياد.ننه دايي ام كه آب از دستش نمي چكيد، گره ي گوشه چارقدش رو باز كرد و يه اسكناس تا شده ي پنجاه تومني كف دست اون گيس بريده گذاشت . بعد هم با همان گوشه خالي چارقد ، يواشكي اشك چشمش رو پاك كرد . اون سليطه هم  دست كرد لاي جل چهل تكه يي و هي گشت تا دعاي دوخته شده ي لاي پارچه مخمل سبزي رو با سنجاق زد سر شونه ي چپم .مرده شور برده با اون دست هاي اكبريش يه نيشگون هم از كونم گرفت كه اگه خودم رو نيگه نمي داشتم، شور و شيون راه مي افتاد. گفت چهل روز رو سرت شير سگ تازه زا مي ريزي .توكل به خدا مي كني. خدا خودش بلده چيكار كنه.زنيكه بي حيا تو روز روشن پيش ننه دايي دست كرد لاي پام .بخدا شرمم مي شه اين ها رو بگم.البته اين كارها رو برا خاطر باز شدن بختم مي كرد.هرهر خنديد و گفت: خداوند عالم هيچ چيزي رو بي نصيب نمي ذاره. سرتون رو درد نيارم . توي همين دوش وسطي كه شير آب سرد نداره ، كسي هم توش نمي ره، غير از اين بخت برگشته سياه سر كه خدا بد جوري حالش رو گرفته، چهل بار رو سرم شير سگ تازه زا ريختم .روز چهلم كه موهام رو حنا بسته بودم و لپ هام رو سرخاب، از آستونه در حموم كه بيرون رفتم ، يكي پا گذاشت لب چادرم. كم مونده بود نصف جون بشم. جوون بيست ساله يي بود كه قدش ماشاالله صد ماشاالله به آسمون مي رسيد . هيكلش هم پهناي كوچه رو مي گرفت.نفس تو گلوم موند. اومدم جيغ بكشم كه دست گذاشت جلوي دهنم. دنيا پيش چشمام سياه شد.چشمتون روز بد نبينه.خدا برا هيچ كافري بد نياره.تو گوشم گفت : نترس كاري با هات ندارم، منو سكينه كرباس فرستاده. باورم شد كه جادو و جنبل كار خودش رو كرده. زل زدم تو چشماش. چشم و ابرو اومد. ترسم پاك ريخت.از اون آدم هايي بود كه آب مي خورند ، توي گلويش پيداست. اين قدر پوستش سفيد و لطيف بود.فكر نكنم مادر تا حالا زاييده باشه.از شما چه پنهون، خودم رو هم نجس كردم.خب جوونيه و هزار مشكل.مي دونم همين حالاش هم كه دارم برا شما نانجيب ها تعريف مي كنم ، كار دست خودتون داديد.نداديد؟ چشماش آبي بود با صورتي كشيده. زلف هاش هم تا سر شونه اش مي رسيد.به خداوندي خدا يه نيگا حروم بود بهش كرد از بس خوشگل بود . دست انداخت دور كمرم .لبهاشو گذاشت رو لب هام .گفت : مي آي بريم .تاب بخوريم. سرچشمه آب بخوريم .داد بزنيم. هوار كنيم. پشتك و وارو بزنيم .گل بگيم و گل بشنوفيم.هنوز كه هنوزه دلم پيش اونه.تو كمر كوچه دست انداخت تو سينه هام.اونقدر فشارداد كه داشت نفسم بند مي اومد.انگار تموم دنيا رو بهم دادند.يه هو هم غيبش زد.دوباره برگشنتم حموم برا غسل .يه روز تموم توي همين دوش كه اين سليطه ازش بيرون نمي ياد،آروم اشك ريختم.همه چيز رو پاك فراموش كرده بود. حساب ساعت و زمان از دستم رفته بود.راستش يادم نبود چند روز و شب همون جا موندم و اشك ريختم.خدا از سر آدم هاي وراج غيبت كن نگذره كه برا آدم مثل نقل و نبات حرف در مي آرند.پشت سرم در حرف در آوردند كه بگذريم.

دلاك هر روز تا چشمش به دخترهاي ترشيده مي رسيد، از همين قصه ها سرهم مي كرد. دخترهاي چاق و گنده  مي روند توي دوش وسطي كه شير آب سرد ندارد.از زير در زنگ زده  دوش مابعي شيري رنگ توي جوي كوچك مي ريزد و در خونابه يي كه از زير دوشي كه مادرت توي آن است، مي آيد ،حل مي شود و گاه در دو خط موازي به چاه حمام مي ريزد.

تا دم در خانه يك نفس مي دويدي كه هم پايش باشي.مي ترسي عقب بماني و يكي تو را بدزد.مردي كه آن پايين خانه مي ماند تا تو بالاي بام هي بچرخيع تو را از اين چيزها ترسانده.حكايت هاي عجبي و غريبي از بچه دزدها برايت مي گويد. بچه دزد ها همه هستند.مادرهم يك جورهايي حرف هاي مرد را قبول دارد.سراين چيزها حرفشان با هم يكي است.

كار هر روزت است كه، روانه بام شود. دور بام و گنبدهاي كاهگلي اش مي چرخي .مدام تاب مي خوري. سرت گيج مي رود.چشم بسته هم مي تواني چرخ بخوري.بام كوچك است .تازه كاهگلش كرده اند.بوي كاه نم كشيده توي دماغت است. همين طور دور خودت مي تابي ..در خواب هم مي تابي .خسته مي شوي. پاهايت تاول مي زند . شب ها با تيغ آن ها را مي خراشي.تاول ها هميشه هستند . هي باد مي كنند . تاب كه مي خوري، نفست مي گيرد. چيزي توي سينه ات خس و خس مي كند.هوا سرد كه باشد بيشتر مي شود. بي نا و توان شده اي. جرات ايستادن نداري. اگر برجا بماني كبوتر سفيد زنگوله پا سر شانه ات پنجه ميگيرد.آن وقت پدر با تسمه كمرت را سياه مي كند . شب ها ، خيس خون و شاشي. هي مي تابي تا كبوتر سفيد زنگوله پا سر شانه ات پنجه نگيرد. قدم هايت كندتر كه بشود، كبوتز غوشه مي كند پايين و صداي زنگوله اش را اول تو و مردهاي توي خانه كه سرشان هميشه توي هوا است مي شنوييد . پدر با خشم تسمه را تكان تكان مي دهد. تسمه اش چرم گاو است.بوي گاو مرده را مي دهد.تسمه را در هوا تكان مي دهد . برايت خط و نشان مي كشد. ضربه هاي تسمه را روي تنت حس مي كني.هر روز مي زند كه دردش را يادت نرود.

مرد كه نمي خواهي پدرت باشد و مي گويد كه هست، از همه رفقايش بلند قد تر است. رفقايش چشم او را دور بينند، بهت تمام بد و بيراه هاي دنيا را مي گويند. مي خواهند كه نتابي و سر جايت بماني تا كبوتر سفيد زنگوله پا، سر شانه ات پنجه بگيرد، آن وقت است كه شرط را مي ببرند .بعد  بي آن كه پولي داده باشند، يكي يكي در اتاق را باز مي كنند . ولو شوند روي زن كه نعشش هميشه ولو است كف اتاق. جيغش تا بالاي بام مي آيد .مرد بد و بيراه مي گويد.

: آبرويم را مي بري با اين داد و هوارت زنكه بي همه چيز هر جايي.كاري نكن جل و پلاست را بريزم بيرون.

بيرون كه مي آيند، به مردي كه مي خواهد پدرت باشد ، ازآن ها پول مي گيرد. سر كم و زياد پول، با هم دست به يقه مي شوند. مرد با مشت مي خواباند تو صورتشان .زور ش زياد است و دست هايش هم سنگين. آن قدر مي زند كه دست مي كنند توي جيب هايشان . هرچه دارند خالي مي كنند كف دستش . مدام تسمه را برايت تكان تكان مي دهد. مي ترسي كه بيايد بالاي بام و تمام تنت را سياه كند.آن ها را كه مي زند تو بيشتر مي چرخي. يك جورهايي شاد مي شوي از كتك خوردنشان.

مادر مي گويد : به خداوندي خدا خودم را سر به نيست مي كنم.

مي گويد : از دست تو دارم عذاب مي كشم. تو نبودي ول مي كردم مي رفتم به يك قبر ستان خرابه يي.

 مي تابي. مي خواهي تاول هاي كف پايت آن قدر باد كند كه به آبي آسمان برسي، لاي ابرها غلت بخوري و دو تكه ابر سياه و تاريك فرو كني توي سفيدي چشم ها و سوراخ گوش هايت كه ديگر صداي زنگوله كبوتر سفيد زنگوله پا را نشنوي و براي خودت آواز بخواني، مثل بچه هاي كوچه كه دور هم جمع مي شوند دست هاي هم را مي گيرند و گرگم و گله مي كنند . خنده شان بالاي همه بام ها مي آيد.

پدرداد مي زند:تند تر... تندتر بچرخ

مردها ساعت هايشان را نگاه مي كنند.سايه همه جا را دارد مي گيرد. زياد چرخيده يي. سرت گيج مي رود. صبح ناشته نمي خوري. مي خواهي براي بالا رفتن، سبك باشي.دستت را دراز مي كني بالا. فاصله ات تا آبي آسمان كم شده.توي ابرها خنكي دوست داشتني است.

صداي دلاك مي آيد. از بالا نگاه مي اندازي توي كوچه. دخترها ي چاق و گنده جلو تر ايستاده اند. دلاك جلوتر از همه سطل پلاستيكي قرمزي به دست دارد .  مي داني كه داخل سطل بچه هاي كوچك و ريز تكان تكان مي خورند. مادر ولو شده توي آستانه در خانه . از پاهايش خون مي چكد. در انتهاي كوچه پيرزني عصا زنان جاي پاي زن خاكستر مي پاشد.يكي از همسايه ها چادر كهنه سفيد گلدارش را مي اندازد روي ساق هاي لخت زن.

دلاك بچه ها را مي پاشد روي موزاييك هاي لق كف حيات خانه. بچه ها آهسته تكان مي خورند.

مادر ناله اش بلند است.

تندتر مي  چرخي. آسمان نزديك تر شده . رنگ آبي  آسمان هم آرام تر است. مي چرخي تا تاول ها باد كنند و به آسمان برسي. دستت را دراز كني كه زن را بالا بكشي . ولو شده اي ميان ابرها و خرامان خرامان غلت مي خوري.توي ابرها پر است از بچه هايي كه از سطل پلاستيكي قرمز بيرون مي آيند.

شيون زن بلند است. مردها او را سر دست مي چرخانند .خون پاهايش روي سر و صورتشان مي ريزد.

چشمايت را مي بندي . تندتر از هر وقت ديگر مي چرخي. مرد برايت سوت مي كشد . توي سرت و گوش ها هو هوي باد است. صدايي نمي شنوي . به آسمان رسيده اي. دستت به تكه هاي ابر  مي خورد.  مي غلتي. يادت به زني مي افتد كه پدر مي گويد مادر تو نيست و تو را از هر مادر ديگر بيشتر دوست داري. گوش مي خواباني، صدايي نمي آيد. دستت را دراز مي كني پايين. صداي شلوغي و همهمه ي جمعيت مي آيد. چشم باز مي كني، خانه پراست از آدم. زن گوشه ايوان ولو است.دلاك، همان چادر گلدار را رويش مي كشد . صداي صلوات فرستادن مي آيد. فاتحه مي خوانند.زن را روي تختي مي گذارند. سر دست توي حياط مي چرخاندش. كنار درخت انجير گوشه ي حياط مي ايستند، برگ انجيري روي صورت رنگ پريده اش مي گذارند.باد برگ انجير را با خود به بالاي بام مي آورد.

جمعيت سرازير مي شود توي كوچه. پا شل مي كني ، دنبالشان بروي نمي تواني . تاول پاهايت مي سوزد . ناله ات در مي آيد. زني دست به صورتت مي كشد.

: مادرت به آسمان رفته.

شب است. تاول ها مي سوزد .درد توي بدنت مي ريزد. زن كه بودش، پارچه كتان رويش مي پيچيد . جلز و ولز مي كند.

: دختر!تاب نخور. نرو كه تاب بخوري.

: دارم زير تسمه اش مي ميرم.

صداي پدرمي آيد. تك و تنها است . تسمه توي دستش گره خورده است.

: كفتر كجايي؟

:دارم مي ميرم

: كبوتر سفيد زنگوله پا را تار كردي.

:مادرم كجاست؟

: كي؟

: مادرم

:اون كه مادر تو نبود.

: دوستش دارم

: بي خود

:كجاست؟

:كي ؟ كلاغه را مي گويي ؟

:مي ترسم

:آشغال كله پاك آبرويم را برد. از فردا خودت توي اتاق بمان.

با همان چشم هايي كه زن را خيره نگاه مي كرد، سرتاپايت را برانداز مي كند.از چشم هايش مي ترسي.زمين و زمان تار و تيره مي شود.كبوتر سفيد زنگوله پا دور ماه مي چرخد. بغض گلويت امان بهت نمي دهد.

كبوتر آرام بر شانه ي ماه پنچه مي گيرد.

فردا صبح است كه مي ريزند توي خانه. مرد را با خود مي برند و تو براي هميشه از آن جا مي روي. سر از تبريز در مي آوري.با زن همسايه كه ترك است مي آيي.اسمت هرچي كه بوده مي شود انيس.يادت نيست كه قبل از اين هم انيس بودي يا چيز ديگر.مردي كه بربام خانه اش مي چرخيدي، صدات مي كرد ؛ كفتر.زني هم كه توي آن خانه بود،  بهت مي گفت ؛ دختر