لكه پاي چشم انيس                   

 

 

 

چه شب ها و روزهاي تعطيلي كه آلوشا با آب و تاب تمام از ماجراي شب نشيني با شكوه نوروز روايت مي كند. هرچه بيشتر مي گويد، كمتر چيزي به ياد مي آورم. تلاش او براي يادآوري ماجرايي كه به ياد نمي آورم، به قصه هاي دنباله دار شب تبديل مي شود. قصه هايي كه مربوط به من و آلوشا است. لحن آلوشا وقتي ماجراي شب نشيني يازدهم نوروز را مي گويد، يادآور صداي ننه آقا است كه در شب هاي بلند سال زير كرسي و لحاف سنگين پشمي، ماجراي مرگ و كفن و دفن پدرش، امير بهادر خان را در زيرزمين مي گفت. ننه آقا صدايش را كلفت مي كند تا هراس بيشتري در دل نوه هايش بريزد. تمام قصه هايش حول و حوش مرگ مردي است كه در زيرزمين خانه دفنش مي كنند. در سال قحطي و خشكسالي، از ترس گرسنگان كه از سر خوردن گوشت مرده هم نمي گذرند، او را در خانه خاك مي كنند. ماجراي مرگ و دفن اميربهادر خان در هر روايت تغييراتي مي كند. او را ياغي هايي مي كشند كه براي خوردن گوشت الاغش آمده اند. اميربهادرخان برخي وقت ها كدخدا است، گاهي هم خواننده دوره گردي است كه براي گزارش دادن به مامورها به خانه هاي مردم سرك مي كشد. مادرم زياد دوست ندارد، قصه هاي ننه آقا را گوش كنيم. مي گويد پيرزن اينها را از خودش درآورده تا بچه ها جرات رفتن به زيرزمين را نداشته باشند.

پاي هيچ كدام از نوه ها هيچ وقت به زيرزمين نمي رسد. تنها بچه اي هستم كه دل و جراتش را دارم اين كار را بكنم. ننه آقا تا زنده است متوجه نمي شود كه پايم به زيرزمين رسيده است. هفت تا نوه دارد كه يكي از ديگري ترسوترند. خواهر من، نوه بزرگ تر است كه از همه بيشتر مي ترسيد. دختر پررو و فضولي است. وقتي كمي بزرگ تر شديم و ديگر ترسي از اين چيزها نداشتيم، زيرزمين سقفش فروريخت. تازه بچه ها داشتند براي رفتن به زيرزمين نقشه مي كشيدند. مادرم مي دانست در زيرزمين چه خبر است. ننه آقا تخم مرغ هايش را توي سبد بزرگي در زيرزمين قايم مي كرد. شب هاي جمعه، زن همسايه آنها را مي خريد. پولش را ننه آقا سال به سال طلا مي خريد. زيرزمين جاي پنهان كردن طلا است. اين راز را به مادر مي گويم. خودش مي داند. قسمم مي دهد به كسي چيزي نگويم. نمي گويم. به گمانم نقشه دارد، بعد از مرگ مادر شوهر، تنها دست خودش به طلاها برسد. يك كوزه عتيقه لبالب طلا است. نقش هاي روي كوزه را توي كتاب ها ديده ام. مشابه آن كوزه را بعدها در موزه شهر تبريز مي بينم. با كوزه اي كه در زيرزمين ديدم، مو نمي زند. توي قصه هاي ننه آقا، ماري هفت سر توي كوزه اي خوابيده است. روي كوزه تصاوير ليلي و مجنون است. مار هفت سر روي سكه هاي طلا مي خوابد. اين سكه ها از هفت جد قبل پيرزن به ارث مي رسد. پيرزن براي اين كه بتواند گنج را به دست بياورد، بايد آن را از سكه لبالب كند تا مار هفت سر از آن بيرون بيايد. پيرزن نمي داند چند تا سكه بايد توي كوزه بريزد تا پرشود. جراتش را هم ندارد نگاهي به داخل كوزه بيندازد. كوزه در زيرزميني تاريك است. مار از روشنايي وحشت دارد. نور را ببيند، ديوانه مي شود. مارهفت سر از خواب بيدار شود، خوراكش، هفت بچه از يك خانواده است. قصه مار هفت سر كابوس خواب هاي شب هايي مي شود كه آلوشا پيشم نيست.

سقف زيرزمين كه در سيل و باران فرو ريخت، مادر بر آوار نشست. مات و مبهوت، چنگ برآن كشيد. اگر جلويش را نمي گرفتند، دست بردار نبود. هر كپه خاكي كه با چنگ هايش پس مي زد، توي گوش من صداي آواز غريبي مي آمد، چيزي كه هنوز هم باقي است. تا مدت ها ناخن دست هاي مادر، كج و معوج بودند. پدر ماجراي طلاها را قصه اي مي داند كه واقعيت ندارد.

وقتي زيادي سرو صدا مي كنيم، ننه آقا سرمان داد مي كشد كه با شلوغ بازيمان، نمي گذاريم به آوازي كه پدرش هميشه در زيرزمين مي خواند، گوش دهد. حرف آن چنان غريبي برايمان نيست. گاه كه خانه اش ساكت است، او را در حال زمزمه كردن ترانه اي مي يابيم كه گويي با پدرش همراهي مي كند. روزهاي آخر، مرتب به ذهنش مي رسد، آن چيزي را كه زمزمه مي كند، به ما هم ياد بدهد. فصل امتحانات نهايي است، ترس از مردودي و نمره نياوردن، بچه ها را در كنج اتاق هايشان نگه مي دارد.

يك روز مانده به تمام شدن امتحانات، ننه آقا را مرده در آستانه در زيرزمين يافتند. زن همسايه رفته تخم مرغ بخرد. در خانه چهارتاق است. يكي دو بار كوبه آهني را مي زند. به دلش مي آيد كه بلايي سر پيرزن آمده است. شب قبلش هم خواب مي بيند. خواب خوبي نيست. پدرم مي سپارد چند شب جمعه، سر قبر مادرش حلوا نذري بدهند. هزارتا گردو هم مي دهد به قاري كه شب ها آيه الكرسي بخواند. چند سال بعد همسايه از محل ما رفت. اوضاع و احوالش سكه شد. مادر هميشه خدا نفرينش مي كند. نمي دانم مرگ ننه آقا چه ربطي به همسايه داشت.

براي اين كه امتحان آخري را بد ندهيم، خبر را از ما پنهان مي كنند. از شادي تعطيلات سه ماهه در پوست خود نمي گنجيم. نقشه رفتن به زيرزمين را مي كشند. با تمام شدن سال تحصيلي احساس بزرگي مي كنيم. نبايد از قبر يك مرده ترسيد. عاشق آواز م. پايم به زيرزمين برسد، در گوشه اي قايم مي شوم تا ننه آقا بيايد، در را روي خودش ببندد و بزند زير آواز. اين رازي است كه در ميان نوه هاي ننه آقا تنها من مي دانم. ننه آقا صداي خوبي دارد. يك بار هم در يك عروسي مي زند زير آواز. چادرش را روي سرش مي كشد، در گوشه اي تاريك مي ماند. جمعيت ساكت مي شوند. صدايي كه نمي دانند از چه كسي است، آنها را سر جا ميخكوب مي كند. ننه آقا با خيال راحت يك دم مي خواند. متوجه اش نمي شوند. عروس و داماد غيب شان مي زند. مردگان در عروسي آواز خوانده اند. براي سرگرفتن يك زندگي با خير و بركت آواز مردگان شگون ندارد. وصلت عروس و داماد كه دختر عمو، پسر عمويند، بهم مي خورد. ننه آقا از آن پس، براي آواز خواندن به زيرزمين پناه مي برد. مادر حتم دارد كه ننه آقا در آن عروسي جادو كرده. مادر چيزهايي مي داند كه لو نمي دهد.

تا خانه ننه آقا يك نفس مي دويم. با ديدن يك پارچه نه چندان بزرگ مشكي بر روي ديوار خشتي كاهگلي برجا ميخكوب مي شويم. گوش مي چسبانيم به در چوبي دو لنگه اي. كوبه را نمي زنيم. صداي ننه آقا از ياد نمي رود. هرگاه زني خاطره اي را تعريف مي كند، با صداي ننه آقا مي شنوم. حالا صداي آلوشا كه دارد ازآن شب نشيني مي گويد، تداعي كننده صداي ننه آقا است. به زنم نمي گويم. برايش مهم نيست. او چيزي از آن پيرزن نمي داند. زن من از سرزميني است كه مرده ها در آن گم و گور شده اند.

آلوشا، هيچ به ياد ندارد، آسمان را آن قدر آبي يك دست ديده باشد. دست چپش را زيرچانه مي گذارد. پيراهن قرمزش با رنگ ليمويي ميز چوبي كه پشت آن مي نشيند، سرذوقم مي آورد. يكريز از مهماني شبانه نوروز امسال مي گويد. چشم هايش برق مي زند. دست بردار نيست. زن ها وقتي به چيزي كه دارند تعريف مي كنند، باور داشته باشند، توجه چنداني به تاثير حرفشان در چهره مخاطب ندارند. نه برايشان مهم نباشد، بلكه خود تعريف كردن از هرچيز ديگر بيشتر اهميت مي يابد. اين طور مي پندارم.

آلوشا توي آشپزخانه در حال شستن ظرف ها، سر حرف را باز مي كند. حرفش را قطع نكنم، ادامه مي دهد. روي مبل چوبي مي نشينم. صداي تلويزيون را كم مي كنم. صداي آلوشا، جايش را به آواز ننه آقا مي دهد كه اين روزها توي گوشم مدام مي پيچد. مرده ها وقتي به سراغ زنده ها مي آيند، پي خيرات آمده اند. ننه آقا، گوشه اي مي نشيند، زل مي زند به دهانم كه دارم برايش فاتحه مي خوانم. دقت هم مي كند كه حروف را صحيح ادا كنم. فاتحه خواندن براي ننه آقا تمام نشده، سر و كله مرده هاي ديگر پيدا مي شود. ننه جون با ننه آقا بگومگوي زيادي دارند. هر وقت بهم مي رسند بد و بيراه مي گويند. ننه جون ناراحت است كه دخترش را به پسر ننه آقا داده است. بگو مگوهاي اين دو هيچ وقت تمامي ندارد. سرو كله شوهرهايشان هم پيدا مي شود. اين دو حرفي نمي زنند. ساكت گوشه اي مي نشينند. يك فاتحه براي هردوشان مي خوانم. توي خانه دنبال بو و دود سيگار يا تنباكو هستند. يك سوراخي بين ديوار خانه مان با خانه بغل دستي است. سيم آنتن تلويزيون از آن رد مي شود. پيرمردها دم اين سوراخ مي نشينند. برخي اوقات بوي دود ترياك سوخته مي آيد. پيرمرد همسايه صبح ها از پله ها پايين مي رود و عصرها دم غروب از پله ها بالا مي آيد. وقتي از پله ها پايين مي رود، زير لب آوازي را زمزمه مي كند. لب هايش تكان نمي خورد اما از كنارش كه رد مي شوم، صداي آوازش را مي شنوم. قيافه اش به پيرمردهاي عهد قاجار مي ماند. كارمند بازنشسته اداره مميزي است.

وقتي آلوشا از مهماني حرف مي زند، پيرمردها با دهان باز به حرف هايش گوش مي دهند. خيلي دوست دارم باهاشان حرف بزنم.مثل
آن موقع ها كه بچه بودم، يك لبخند محو برلب دارند.

آلوشا بارها و بارها برايم ماجرايي را بازگو مي كند كه آن را به طور تمام و كمال گوش نداده ام، هر دفعه يك گوشه اش را مي شنوم. احساس مي كنم ننه آقا با حضور گاه و بي گاهش در زندگي ام مي خواهد از من انتقام بگيرد. سال هاي سال است كه براي رهايي ازترس انتقام گرفتنش تلاش مي كنم تا آواز پدرش را به ياد بياورم. روزهاي زيادي بر لبه ايواني كه زيرش زيرزمين است، نشسته ام. پاها را روي هم مي اندازم. آفتاب كم رنگ زمستاني پوست صورتم را تيره مي كند. مادر بارها سر اين ماجرا كتكم مي زند. پوست صورتم تيره است. آفتاب نمي تواند تيره ترش كند. سايه نشستن هم كمكي به سفيد كردنش نمي كند. مادر با كيسه زبر حمامي با سفيدآب و صابون به جانم مي افتاد تا كمي سفيد شوم. وقتي پاك نااميد شد، با سيلي زد توي صورتم. از خانه مان تا خانه ننه آقا تنها يك كوچه فاصله است. مي دوم مي آيم خانه ننه آقا. روي ايوان مي نشينم. آفتاب، پوست خيسم را خشك مي كند. باد خنكي مي وزد. از توي زيرزمين صداي آوازي مي آيد. سرجا خشكم مي زند. مدتي بعد ننه آقا از كوچه مي آيد. توي سبدش دو تا سيب سرخ لبناني، زير پارچه كرباس قايم كرده است. پارچه را كنار مي زند. سيب را با من نصف مي كند. وقتي دارد آن را پوست مي كند، زير لب زمزمه اي مي كند كه مانند همان آوازي است كه از زيرزمين بيرون مي آمد.آلوشا هنوز موفق نشده است كه پي به اين راز زندگي ام ببرد. يكي دو بار هم كه سرحرف را باز مي كنم حرفم را قطع مي كند. براي اين كه اعتمادش را در زندگي از دست ندهد تاكنون مجبور شده ام بخش هايي از حرف هايي را كه مي زند به گردن بگيرم. سري تكان مي دهم كه بله اين جاها را خوب يادم هست. چيزي يادم نيست. قدرتش را ندارم كه حرف هايش را در حافظه بسپارم و در شب هاي بعد همان ها را برايش بازگو كنم تا خيالش را راحت كنم. مي ترسم كه اگر اين اتفاق بيفتد، پشت بندهاي ديگري داشته باشد كه نتوان به اين سادگي از شرش راحت شد. آلوشا به هوش خودش ايمان دارد و تا حدودي من را هم متقاعد كرده تا آن را بپذيرم. چاره اي هم نيست. مدت زيادي طول مي كشد تا خودم را متقاعد كنم كه حرف هايش را به ياد بياورم و صحنه اي را كه مدام تكرار مي كند، گردن بگيرم.

ماجرا مربوط به يك شب نشيني است كه در خانه شهروز، برادر آلوشا در ديد و بازديد هاي عيد امسال اتفاق مي افتد. دسته گلي به آب داده ام كه نقل تمام آشنايان شده است. هركس هم چيزي به آن اضافه مي كند. كاري كه من انجام داده ام با آن چيزي كه تعريف مي كنند بايد خيلي تفاوت داشته باشد. براي همين است كه شنيدن هزارباره اش براي خودم هم تازگي دارد. آلوشا از آن شب تاكنون مدام مي كوشد تا ماجراي خرابكاري ام را به ياد بياورم. تصور مي كند، نمي خواهم با اعتراف به آن، براي معركه اي كه به پا كرده ام شرمنده شوم. افتضاحي كه در آن شب نشيني به پا كرده ام باعث شده تا آلوشا با قاطعيت از خوردن هرگونه نوشيدني سكرآور منعم كند. براي كسي كه آن چنان تمايلي به اين چيزها ندارد، مجازات سختي نيست. وانمود مي كنم بدترين مجازات ها را در نظر گرفته است. نمي خواهم رودست بخورد. اين طوري امكان دارد در مواقعي دلش به حالم بسوزد و باني خير هم بشود.

آلوشا از يك چيز هراس دارد. مي ترسد گلويش را بگيرم خفه اش كنم. فكر مي كند استعداد عجيبي در آدم كشي دارم. مادرم روزهاي كودكي ام يك چيزهايي تعريف كرده. در هفت سالگي يك روز وقتي از مدرسه بر مي گردم و خانه را خلوت مي بينم، چهارتا مرغ و خروس را با دندان هايم خفه مي كنم. هر وقت مرغ و خروسي مي مرد، مادر مرا صدا مي زد. بي آن كه حرفي بزند زل مي زد توي چشم هايم. صدايم در مي آمد كه بي خبر از همه چيزم. اين ماجرا را مادر هيچ گاه براي كسي تعريف نمي كند. مادرشوهر و عروس مدت ها توي خانه كوچك شصت متري با يكي دو پنجره از سكوت خود ذله شده اند. آلوشا حوصله خانه هاي درندشت را ندارد. مادر برعكس هر موقع به خانه ام مي آيد دلش براي سارا كوچولو مي سوزد كه توي يك قوطي زنداني اش كرده ايم. مادرشوهر پا پيش مي گذارد. سرحرف را باز مي كند. گفتن از كودكي هاي پسرش براي عروسش بايد يك جورهايي جذاب باشد. مادر تحريف اتفاق ها و غلو كردن حوادث را از ننه جون، به ارث برده.همه اش مي ترسم يك روزي هم اگر آلوشا بخواهد پيش قدم شود براي شكستن سكوت طولاني بين عروس و مادر شوهر، دل به دريا بزند و ماجراي آن شب نشيني را بازگو كند. از صبح كه شروع كند تا غروب وقت مي برد. مجبور است هرچيزي را يكي دو بار تكرار كند. گوش هاي مادر سنگين است. برخي چيزها را هم ترجيح مي دهد چند بار بشنود. آلوشا عادت ندارد پيش او بلند بلند حرف بزند. در اين مواقع انگار در خواب دارد چيزي را تعريف مي كند. مادر بر فرش زمينه لاكي دست بافت خودش دراز مي كشد، دو دستش را زير سرش مي گذارد و با چشماني نيمه باز به حرف هاي عروسش گوش مي دهد.در شب نشيني نوروز امسال در يكي دو ساعت بعد از نيمه شب، برپله چهارم مي ايستم. پله ها لقي دارد. مي خواهد از جا در رود. آن پايين خانواده آلوشا ايستاده اند. مي زنم زير خنده. سليمان، باجناقم، حيرت زده نگاه مي كند. با پا محكم به پله لق مي كوبم. پدر آلوشا نگاهم مي كند. عينكش را با لبه پيراهنش پاك مي كند. سليمان دم گوشش، چيزي مي گويد. صداي خنده سليمان مرا وامي دارد بلند تر بخندم. پدر آلوشا با احتياط خودش را مي رساند به پله ها. قدم كه برمي دارد تلو تلو مي خورد. با پا روي پله لق زنگ زده مي كوبم. فرياد مي زنم: كسي نمي آيد وقتش را صرف تعمير اين جور چيزها كند.

- پهلوان! تو ديگر حال و حوصله اين كارها را نداري، اجازه بده از جا درش بياورم، به جايش بالابر بگذار.

سليمان، دستي به شكم گرد و جلو آمده اش مي كشد. روي پله لق بالا و پايين مي پرم.

-چطوركسي نيست اين يه تكه آهن را درست كنه؟

صدا توي محل مي پيچد. يكي دو ساعتي از شب مي گذرد. عينك پدر آلوشا را بر مي دارم. اين عينك براي او و ديگراني كه با خلق و خويش آشنا هستند، چيزي است كه لو دهنده حالات صاحبش است. عصباني كه شود و بخواهد دخل كسي را در بياورد از جايش بلند مي شود مي رود توي آشپزخانه. شيشه عينك را با آب پياز مي شويد، نشانه اي است براي شروع دعوا. خدا مي داند آخر و عاقبت اين دعوا به كجا ختم شود. عينك را برمي دارم، در هوا تكان مي دهم. مي زنم زير خنده. صداي خنده ام تا آن سوي برنج زاران مي رود. به يادنمي آورم. باد خنكي مي وزد. بهار است. رفته ايم شب نشيني، خانه شهروز. برادرش پايين دست خانه پدري آلوشا مي نشيند. تازه عروسي كرده اند. دلخوشي شان به شب نشيني هايي است كه قوم و خويش ها برگزار مي كنند. شهروز، زن بامزه اي دارد.گرد و كوتاه قد است. از دور جذاب تر به نظر مي آيد. اغلب در دوردست مي نشيند. ريزريز مي خندد. خنده ملسي دارد. گردي صورتش، چاقي اش را زياد تر از اندازه نشان مي دهد. خنده هميشه توي صورتش است. عصباني كه باشد لپ هايش آويزان است. پاي چشم هايش هم لك مي افتد. شب نشيني تا وقتي ادامه دارد كه كسي متوجه اين لك نشود. سليمان قبل از همه متوجه اين لك مي شود. با همه آدم ها خوش و بش دارد. با او راحتند. عينك را بالا و پايين مي اندازم. صداي خنده ام بيش از حد بالا مي رود. پدرزنم، مات و مبهوت نگاهم مي كند. مانده است چكار كند؟. بقيه ايستاده اند سرجايشان. زن ها نمي دانند چه كار كنند. سليمان توي دل آنها را خالي مي كند كه نكند بپرم بالاي گردن پدر زنش. رنگ از صورتشان پريده. پيرمرد خودش را عقب مي كشد. پا به پا مي كند. نعره مي زنم. عربده مي كشم. از خنده ريسه مي روم .همه اين كارها را پشت سر هم انجام مي دهم. پيرمرد برپله پنجم است. تا حالا چهار بار ديسك كمرش را عمل كرده است. تمام تاريخ ها، ساعات، نام بيمارستان ها، دكترها و پرستار ها را به ياد دارد. روايتش هم هيچ وقت كم و زياد نمي شود.سليمان از خنده روده بر مي شود. زن ها را كنار مي زند و پا بر پله اول مي گذارد.

توي شب نشيني وقتي مي فهمند تعادلم را از دست داد ه ام، با احتياط استكان ها را جمع مي كنند. زن ها، خودشان را تا حدامكان كنار مي كشند. انيس مي خندد. كنارش مي ايستم. يك ليوان آب مي خواهم. مي رود توي آشپرخانه. سليمان زل مي زند به دور شدنش. صداي خنده اش بيرون مي ريزد. بلقيس، زن سليمان رنگش مي پرد. از اتاق مي زند بيرون. آلوشا زل زده است به من. به ياد ننه آقا مي افتم وقتي توي زيرزمين، تك و تنها در گوشه اي به تاريكي زل مي زد. صداي جيغ كوتاهي، سليمان را از اتاق بيرون مي كشد. انيس با ليوان آب برمي گردد. پايين چشمش لكه كوچك در حال پيشروي است.
از اتاق بيرون مي زنيم. سليمان ناراحت است كه بلقيس بهش كلك زده.آلوشا حرفم را زياد جدي نمي گيرد، وقتي بهش مي گويم بلقيس و سليمان توي تاريكي، دست به دست هم از كنار پنجره رد مي شده اند. او مي خواهد خواهرش با سليمان در ميان آدم هاي ديگر پايين پله ها باشند.بر پله ها هر اتفاقي بيفتد، متوجه اش نيستم. آلوشا بارها ماجرا را تعريف مي كند. از آن چه مي گويد، چيزي به ياد نمي آورم.

بر لبه مبل چوبي خود رنگ نشسته ام، پاها را روي هم مي اندازم.انيس در دور دست اتاق، ريز مي خندد. سليمان، چشم در چشم او دارد. بلقيس از پشت چشمي دوربين، رفتار شوهرش را مي بيند. استكان جلويم خالي است. روي ميز ها پر از بشقاب هايي است كه پوست خيار و پوست پرتقال و هسته هاي سيب انباشته شده است. به آواز زني گوش مي دهم كه صدايش مرا به ياد آواز ننه آقا مي اندازد. آلوشا دارد آواز مي خواند. آوازش همه را مات و مبهوت مي كند. صدايش را گم مي كنم.
خودش هم نيست. سليمان مي زند زير آواز. دلخوش نگاهي است كه در گردن كشي هايش به انيس مي اندازد. بلقيس با دوربين جلوي ديد شوهرش با انيس مي ايستد. احساس مي كنم پدر دفن شده ننه آقا از زيرآن همه آوار بيرون آمده. بچه هاي سليمان از شادي گريه مي كنند. مادر آلوشا شروع مي كند به خواندن ترانه. سه پنج روز است بوي گل نيومد. لبخندي محو بر لب دارد. اين آواز مرا مي كشاند به سال هاي كودكي ام، روزهايي كه ننه آقا بر دار قالي وقتي دلش مي گرفت مي زد زير آواز و اين ترانه را نرم نرم زمزمه مي كرد. دلش بيش از حد كه باز مي شد، اگر بچه ها نبودند مي رفت توي زيرزمين .هيچ وقت سر در نياوردم كه ننه آقا چشم به راه چه كسي است؟

آلوشا به ياد ندارد، در آن شب نشيني آوازي خوانده باشد. بايد به يادش بياورم كه وقتي من در انتهاي مهماني بهش اشاره كرده ام كه برويم، زده است زير آواز.خواب توي چشم هايم لانه كرده است.همه خواب بوده اند. صداي آواز آلوشا كه آمده، بيدار شده اند.لابه لاي تصويرهايي كه بلقيس گرفته، انيس يك گوشه اي در دوردست نشسته، مي خندد. جايي از تصاوير حذف شده. احتمالاً مربوط به زماني است كه انيس به سمت آشپزخانه مي رود تا ليواني آب بياورد. لبه دامن قرمز شرابي انيس كه تكان مي خورد، بلقيس آن را حذف مي كند. سليمان براي حذف تصاوير مربوط به انيس با زنش بگو و مگو دارند. بيشتر تصاوير را دخترشان گرفته. چند باري تصاوير را از اول تا آخر نگاه مي كنيم. يك مهماني ساده است كه آدم ها دور هم جمع شده اند و همه اش دارند به زبان محلي با هم حرف مي زنند. انيس، چند بار توي آشپزخانه مي رود و با سيني پراز چايي بيرون مي آيد.هر اتفاقي در آن شب نشيني افتاده باشد، آن قدرها اهميت ندارد. مهم اين است كه نه من آواز خواندن بر پله ها را به ياد مي آورم و نه آلوشا باورش مي شود كه آواز خوانده باشد.