عيسي قلي                   

 

 

 

آفتاب غروب است. کلاغ ها بر فراز باغ عیسی قلی قارقار کنان چرخ می خورند و بر شاخه های تنومند درخت گردو می نشینند. گردویی به نوک می گیرند وباز پرمی کشندبالا.گمان نکنم کسی به عمرش این همه کلاغ سمج و سیاه را یک جا با هم دیده باشد. زیر همین درخت گردوبرادرم ادریس را کشتند.

بعد از ظهر جمعه ی آخر شهریور بود که از کنار باغ عیسی قلی رد می شدیم.در باغش باز بود.دفعه ی اول بود که می دیدم در باغ عیسی قلی چار تاق است.یک لحظه سرجایمان ماندیم. عیسی قلی نبود.دو کلاغ پای همین درخت گردو به سر و کله ی هم نوک می زدند.داشتند چشم های هم رادر می آوردند.گفتم چی شده؟ادریس گفت دارند هم دیگر را برای یک دانه گردو می کشند.دستم را از دستش بیرون کشیدم که پاداخل باغ بگذارم.دست گذاشت سرشانه ام و هلم داد عقب.گفتم حالا همدیگر را می کشند.گفت تو همین جا بمان.بعد خودش رفت توی باغ.کلاغ ها پرکشیدند روی تنه ی درخت گردو و یک ریز قارقار کردند.ادریس پای درخت گردو ایستاد نیم نگاهی به من انداخت و خم شد که گردو را از روی زمین بردارد.کلاغ ها یک دفعه قارکشیدند.ترس برم داشت.ناله ی ادریس آمد که به خود پیچید و ولو شد زمین.دویدم بالای سرش.شیار خونی از بغل گوشش سرازیر بود روی گونه های باریک و کشیده اش.چشم هایش نیمه باز بود.صداش زدم تکان تکانش دادم. هیچ تکان نخورد.حیغ کشیدمو چنگ زدم به صورتم.خون جلوی چشمم را گرفته بود .عیسی قلی دست پاچه شده بود.دست هایش یک تکه آتش بود.زانوهایش مثل بید می لرزیدورنگ صورتش مثل مهتاب شده بود.داشتم از هوش می رفتم که پا گذاشت به فرار.دویدم دنبالش.توی کوجه باغ ها گمش کردم.

هفت سال آزگار مدام در خواب و بیداری کلاغ ها را دیده ام که از دور دست می آیند و حالا آمده اند.دو روز پیش که رسیدند آسمان یک دفعه سیاه شد.سایه هایشان همه جا بود.همه به آسمان خیره شدند .بعد چشم در چشم هم انداختند که انگار وهم و خیال نیست. آن ها که درخت گردویی در باغشان داشتند باترس و لرز چاچوب های بلند گردو تکانیشان را سر شانه گذاشتند و به راه افتادند.

حتم داشتم که عیسی قلی هر کجا باشد سرو کله اش پیدا می شود.درخت گردوی باغش آن قدر بزرگ شده که از چهار سوی شهر دیده می شود.

هفت سال بود که فرار کرده بود و من تمام بعداز ظهر چهارشنبه ی این هفت سال پای پیاده از خانه تا این جا که باعغ عیسی قلی باشد یک نفس دویده ام. بهار و تابستان آمده ام زمستان ها هم بوده ام که با سطل پلاستیکی قرمز دسته سفید از جوی آن طرف خیابان درخت گردو را آب بدهم.درخت های دیگر باغ یکی دو ماه بعد از فرارش خشکیدند و حالا فقط کنده هاشان مانده است.

حالا همه ی کلاغ ها پر فراز باغ عیسی قلی چرخ می خورند. گاه پر می کشند پایین گردویی به نوک می گیرند و باز پر می کشند بالا. قار که می کشند گردو هایشان از دهانشان ول می شود روی لاشه ی عیسی قلی که پای درخت گردو مانده است.

حالا دو تا کلاغ نشسته اند روی لاشه ی عیسی قلی.جفت چشم هاش را از حدقه در آورده ان . نرمی بینی و گوش هاش را خورده اند و حالا دارند استخوان سرش را نوک می زنند.کلاغی پر می کشد و کلاغی دیگر پنجه می گیرد بر لاشه ی عیسی قلی. گردن سیخ می کند قاری می کشد .شروع می کند به برانداز کردن سر تا پای مرده ی عیسی قلی.نوکی می زنند به نوک هم.اندکی به هم نگاه می کنند بعد گردن می کشند و یک ریز قارقار می کنند.

سر ظهر لب حوض هفت گوش کاشی نشسته بودم و دست هام تا آرنج توی آب بود که صدای چوب زدنش آمد.هول کردم. کم مانده بود بیفتم توبی حوض.به دلم بودکه خودش است. سرلخت دویدم بیرون. کوچه ها خلوت بود و بادی ملایم بافه ی مویم را سر شانه و پشتم ولو می کرد و گاه می ریخت جلوی چشم هام.به در باغش که رسیدم یک تنه ی درخت را پاک تکانده بود.در باغ را که هل دادم کلاغ ها پر کشیدند بالا.چشمم که توی چشمش افتاد رنگش پرید و چاچوب از دستش ول شد پایین. کلاغ ها قار کشیدند و من یک ریز شور زدم.دست و پایش می لرزید و من مدام شور می زدم که از بالای درخت ول شد پایین.

حالا کلاغ ها ی سمج به کاسه ی سرش نوک می زنند که سوراخش کنند.

فردا پنجشنبه همه چیز را برای بردارم ادریس می گویم که هفت سال بی پیر است که زیر خاک نمور قبرستان گوش به صدای پای من دارد که خبر کشته شدن عیسی قلی رابرایش ببرم.نگذاشتم برایش سنگ قبر بگذارند که بتواند صدایم را بشنود. اغلب قبرها به مرور زمان تنها شده اند و گردو خاک آن ها را از شکل انداخته است.یواش یواش ترک می خورند بعد بی آن که کسی متوجه شود سر به خاک فرو می برند.و درخت های اطرافشان تنها کنده هاشان مانده است.

درخت گردوی سر خاک ادریس سبز و تنومند شاخ و برگش به دست باد تکان تکان می خورد.باد که می وزد سکوت مرده قبرستان را با خود به دور دست ها می برد.

کلاغ ها بر فراز باغ عیسی قلی چرخ می خوزنند و پر می کشند پایین که پنجه بگیرند بر لاشه عیسی قلی.

قارقار کلاغ ها زمین و زمان را پر کرده است.

زردی آفتاب محوشده است و آسمان به رنگ آبی روشن پیراهن ادریس در می آید.

نجف آباد-بهمن 1374

از مجموعه ی وقتی آهسته حرف می زنیم المیرا خواب است