بلوز آبي               

 

 

 

در همان نگاه اول دریافت که مجروح دارد می میرد.صورت کشیده و سفید کم رنگ جوان این حس را به او منتقل می کرد.

او همین امروز می میرد.

این جمله را تکرار کرد . از انعکاس صدایش در سالن سرد به خود لرزید.پرستار ، یک بار دیگر به سرتا ته لیست اسامی نگاهی انداخت . سر تا سر لیست در جلوی تمام نام ها و ردیف ها عبارت وضیعیت اغما تکرار شده است

در صورت تمام مجروجان مانده در این سالن ، لکه یی مشکوک در حال پیشروی است.این لکه را لحظاتی قبل از مردن مجروحان دیگر هم در این روزها دیده است.جراتش را ندارد که از این لکه به کسی چیزی بگوید. می ترسد او را متهم به بیماری خاصی بکنند.پس از آن همه سال کار کردن در بیمارستان و سردخانه زیاد خوش نداشت که در پرونده اش موردی هر چند غیر قابل اعتنا درج شود.نگاهی به جنازه های در حال مرگ انداخت. لکه یی در صورت تمامشان در حال پیشرفت است. خیره ماند در صورت مجروح ردیف آخر. لکه یی از حدقه چشم هایش بیرون می ریخت.

نیمه همان روز ، دقیقا سه ساعت قبل که از کنار تخت همین مجروح رد می شد ، متوجه باز و بسته شدن یکی از چشم های مجروح شد. شماره تختش را در لیست علامت گذاشت. چشم راست مجروج تا نیمه باز شد. بدن مجروح تکانی خورد و به دنده ی چپ غلتید.

من دارم می میرم.

سالن انباشته از بوی مرگ است. ردیف تا ردیف تخت ها روی هم چیده شده اند.تا زیر سقف ردیف تخت ها بالا رفته است.تمام این تخت ها در برگیرنده مجروحانی بی نام و نشان هستند که از تمام عملیات های ناموفق به این جا آورده شده اند.

تن مجروح حرکتی شوک مانند کرد.

دارم می میرم مادر!

مادرم بر پله ی سنگی جیاط خانه مان سال هاست که ایستاده و زل زده است به آستانه ی در چوبی دو لنگه. لنگه های این در از قدیم چهارتاق مانده است .

من آمدم مادر

آمدی پسرم؟

پلک های مجروح بسته می شود.

نمی شود بیایم مادر.

دارم روی این پله ی سنگی می میرم. سال های سال است که بر این پله مانده ام.گنجشگ ها مدام بر شانه ام نشسته اند و با انتظار جوجه های مار زده ی خود جیک جیک کرده اند.ابرها هی می روند و می آیند و تو چرا نمی آیی؟گلویم خشک شده است. پاهایم نای بالا رفتن یا برگشتن را ندارند.یک عمر این جایم. چرا نمی آیی؟ سکینه خاتون می گوید اولاد هر چقدر هم خوب باشد به مادر وفا نمی کند. دروغ که نمی گوید اما تو با همه فرق می کنی.زل زده یی به من که چه؟نیایی دشمن شادم می کنی. تو که دوست نداری این سکینه کارباف بهم بخند و بگوید بازهم به خودم که نمی دانم فراغ اولاد چیست.دارم می میرم. به این سکینه می گویم زنده ام به چشم به راهی. تو که نمی خواهی امیدم را نا امید کنی؟قربان آن قد و بالایت بروم که به پدر زنده برنگشته از جنگت می مانی.اسم آن جنگ را کسی دیگر به یاد ندارد .به یاد من هم نمانده.راستی اسم این جنگی که تو را با خود برده است را هم دارد یادم می رود.

رعشه یی دیگر بدن مجروح را جابجا می کند.پرستار به عکسی خیره می ماند که از گوشه ی جیب مجروح بیرون مانده است.

جاده دراز است و دور. اذان ظهر می دهند که می رسد. یک عالمه مادر هجوم آورده اند به پای اتوبوس. مادر او همیشه دم در اتوبوس ایستاده است و حالا

مادر ! مادر من نیامد؟

کوچه پس کوچه ها مسافران اتوبوس را با مادران با انتظارمانده را در خود می بلعد.

مادر من هر روز می آید این جا.او آن قدر می مان تا اتوبوسی بیاید. از نیمه ی شب می آید، گاهی هم از سر شب می آید.از درختان بپیرسیدو این همه کلاغ خاموش نشسته بر شاخه های چنارهای قدیمی که آفریده شده اند تا زل بزنند به چشمان آدم های چشم به راه. مادرم پای همین درخت می ایستدکه از سماجت همیشگی کلاغ ها و آدم ها شاخه هایش شکسته اند.روزی که توی یک گونی پلاستیگی پاره پاره شده تکه پاره های نعش پدرم را از اتوبوسی بیرون آوردند و پای همین درخت گذاشتند ،مادرم آرام تکیه داده بود به تنه ی جوان درختی که حالا پیرترین درخت خیابان است.مادرم جوان بود آن روز و بعد در رفت و آمد اتوبوس ها که مرا می بردند و می آورند خمیده قامت شد و این جنگ بی پایان که دارد مرا می کشد هنوز ادامه دارد.کاش آن یکی چشمم را بر زمین داغ منطقه ی جنگی جا نمی گذاشتم و حالا می شد با آن به ته کوچه یی که مادرم دیگر نای قدم زدن در آن را ندارد خیره بمانم.

و مادر! مادر من ! ما د ر

کوچه خالی و خلوت است.

در خانه بسته است.

نشده که بیایم و این در بسته باشد. دو لنگه ی آن همیشه باز بود. مادر در آن دور دست ها بر پله ی سنگی ایستادهو چشم به راه استو سر همین پیچ کوچه بود که همیشه غافلگیرم می کرد. سال را تو هوا از دستم قاب می زدو غرق بوسه ام می کرد.

این قدر دیر آمدی پسرم!

به راه بودیم مامانم! به راه ! آره به راه بودم مامان.

دلم هزار راه رفت. گفتم زبانم لال نکند سر عزیزم خدای ناکرده بلایی آمده باشد و من گیس بریده دل خوش دارم که با راهی. کاش می شد از این پله یک قدم بالاتر آمد.

دارم می آیم. دلت شور نزند. دارم می آیم که بروم بالای درخت انجیر باغچه ی سوم. می خواهمپاهایم را از تنه اش آویزان کنم و آن قدر بمانم تا خنکی سایه اش ، داغی خاکریزها را از تنم بیرون بکشد. این داغی که از پس خاکریز ها بر پوست صورتم داغمه بسته است را باید بریزم توی آب سرد حوض کاشی هفت گوش که یاد گار پدرم از پدر بزرگش است.آن گوشه ی حوض پر است از غش غش خنده ی روزهای مستی تو و پدر که گفتی به یک ماه هم نکشید.تف به این روزگاری که پدر را از لابلای آن همه خنده و شادی به جنگ کشاند و تو همه ی روزهایت را با همان سی روز و اندی مزه مزه کردی.از لای رج های موزاییک هایی که انگار نقش پدر را بر تک تکشان حکاکی کرده اند ، خوشه های خشم تو بیرون زده است.

پسرم ! نازم ! حالا که آمدی چقدر دیر آمدی ؟ خیلی سال و روز و ساعت است که به برگ های رنگ به رنگ شده ی شاخه های درخت انجیر زل می زنم. لابلای شاخه ها در انبوه پهنی برگ ها یادت مدام سبز می شود و من دیگر چشم ندارم که زردی پاییزیشان را نگاه کنم.شاخه ها سال به سال در هم پیچ می خورند که یاد تو را برای من زنده نگه دارند.چه سبز است این کلمه ها که از دهان نیمه باز پدرت بیرون زده است و بر سفیدی کاغذی که هنوز به دست باد است ناخوانامانده.

کوچه خالی است . باد نمی آید. آفتاب بر هره ی آجرهای دست ساز کانده است. در خانه بسته است.

مادر بدش می آید که بیام و با صدای کوبه یی که من می کوبم از آمدنم باخبر شود.سرش را به در می چسباند، گوش می خواباند به در تا صدای پای مادر را بر پله ی سنگی بشنود.

فدایت شوم مادر! به دلم بود دیشب ار سر شب که داری می آیی. بگویی یک لحظه خواب به چشمم آمد ، نیامد. در را همیشه چهارتاق می گذارم که بدانی چشم به راهت هستم . حالا همین که رفتم دست به آب ، باد در را به هم کوبیده است.یک اجظه دندان روی جگر بگذار . دارم از این پله بالا می آیم. این گنجشگ ها را چه کنم که بر شانه ام سال های سال لانه کرده اند و هی بچه هایشان را از بیم مار که از باغچه حیاط سینکه می آید پر می دهند.؟ابرها هم هی می روند و می آیند و تو چرا در را آهسته هل نمی دهی که بیایی تو؟

مادر میان مه و مهتاب ایستاده است. بلوز آبی دست بافت یادگار مادرش را پوشیده و شلوار دبیت پدر بر لبه ی حوض حیس آب است.بافه ی موی بلوطی مادرم به دست بادی ملایم تکان می خورد.

به دلم بود که می آیی. بلوز آبی ام را پوشیدم که بگویی چه قشنگ است این آبی.این بلوز هدیه ی مادبزرگت است که وقتی تو را آبستن بودم می بافت.

مادر آب حوش را خالی کن که از خنده ی روزهای دور دست خالی شود. می خواهم خنده ی تو باشد با خنده ی ملیح مریمی دختر عمه ناز گل.

داری می آیی هنوز پسرم؟ 

درد دارد می کشد مرا مادر! این را از مریمی پنهان کن.

مریمی را باد با خود بر پسرم . چرا نمی آیی که بر این پله دارم می میرم.

پرستار ملحفه را بر روی مجروح می کشد و با نوک مداد کوتاهش بر روی کاغذ می کشد.

دارد می میرد مرده دارد مرده می میرد.

خانه

خلوت

و خالی است

وپله های سنگی کسی را بر خود به یاد ندارند.

درخت انجیر لخت استو در اتاق ها بی آن که باد آمده باشد، بهم خورده اند.روی بند پلاستیکی قرمز رنگ ، بلوزی آبی با گیره های سیاه آویزان است. گنجشگ ها سر شانه ی بلوز آبی نشسته اند و ابرها هی می روند و هی می آیند.

پرستار نوک مداد را با فشار بیشتری به حرکت در می آورد.

این یکی مرده می مرده که می میرد مرده و من که نامم مریمی است روی نام او باید خط بکشم و گزارش داده اند که کسی او را به یاد نمی آورد و کمنام مانده است تا

 

 

 

 

 

حالا

                                                                    نوشته شده در اسفند 1373-باز نویسی آذر 1382

از مجموعه وقتی آهسته حرف می زنیم المیرا خواب است