هزار و یکمین بلای ناخوشایند و باورنکردنی در خانواده ی اجدادی پرویزی، برای من که طبق شجره نامه ی بجا مانده، پانصد و هفتاد و سومین پسرشان هستم، نازل می شود. پرویزی ها از سال ها پیش منتظر اتفاق ناخوشایند و دور از ذهن هزار و یکم هستند.سطر نخست شجره نامه ی مکتوب پرویزی ها خبر از بسته شدن پرونده ی اجدادی پرویزی ها با هزار و یکمین اتفاق غیرمنتظزه و شگفت می دهد. بلای هزار و یکم برای زهره؛ دختر یک سال و نیمه ام اتفاق می افتد.تعدادی از پرویزی ها که اصرار زیادی در ادامه حیات نسل بعدشان دارند، برای انکار چنین واقعه یی منکر وجود دختری به اسم زهره در خانواده ی ما می شوند. آن ها اعتقاد براین دارند که زهره نام شومی در نزد پرویزی هاست و امکان ندارد، اجازه داده باشند، نام دخترمان را زهره بگذاریم. هیچ سند و مدرکی خلاف اعتقادشان اعتبار ندارد. واقعه ی هزارو یکم در بیست و هفتم فروردین ماه سال یک هزار و سی صد و هشتاد و شش در حوالی خیابان اصلی آریاشهر تا بلوار فردوس روی می دهد. در این شب زهره گم شد. هر هزار اتفاقی که تا پیش از گم شدن زهره در تاریخ فامیل پرویزی می افتد، به نوبه ی خود، نسبت به موارد مشابه در خانواده های دیگر، بسیار عجیب و غریب است. سرتاسر تاریخ مفصل و طولانی پرویزی هیچ دو واقعه ی مشابهی را نمی توان مثال زد. پرویزی ها، شماره ی اتفاقهای بیهمتا و عجیب را به عنوان یک رسم و سنت به یاد می سپارند. هر اتفاق به طور نحرمانه یی در تاریخ پرویزی مکتوب می شود. نمی توان کسی را پیدا کرد که از اتفاقی که تاکنون برای خانواده دیگری از پرویزی ها افتاده، اطلاع دقیقی داشته باشد. جزییات واقعه ها در تاریخ مکتوب پرویزی آمده، با این حال افراد دیگر به طور سربسته و کلی از واقعه ی شگفت خبردار می شوند. مردان جدیدی که به جهت وصلت با دختران پرویزی وارد این تاریخ می شوند، در صورتی دوام می آورند که بر حس کنجکاوی شان قادر باشند غلبه کنند. در غیر این صورت شش ماه بیشتر نمی توانند دوام بیاورند. طبق تاریخ پرویزی، هفتاد و چهار داماد در ماههای سوم یا چهارم ازدواج شان، مهر زنشان را تمام کمال پرداخته اند و تنها خاطره هایی محو و مبهم از زندگی مشترک با پرویزی ها برایشان باقی مانده. دامادها اغلب بعد از تسویه حساب با خانواده پرویزی یک دفعه غیب شان می زند. پرویزی ها خصلت مشترکی در رازداری و سربسته نگه داشتن کارهایشان دارند. این خصلت مرموز باعث شده تا هفتاد و یک نفر از دختران طلاق گرفته، در ماه های چهارم یا پنجم متارکه شان با شوهر دیگری وصلت می کنند. هزارو یکمین اتفاق عجیبی که برای پرویزی ها می افتد، اجازه خواهد یافت، تاریخ پرویزی را از اول تا آخر با دقت بخواند و در نشر آن به عنوان میراثی معنوی برای آیندگان بکوشد. هزینه ی این زحمت طاقت فرسا در بانک سپه به شماره حساب قابل انتقال، نگهداری می شود. روز عقدمان با زهره، پدربزرگ صد و دو سالهام را به اصرار خودش به قدیمی ترین شبه بانک سپه بردیم تا حساب بانکی را به نام نوهاش بکند. نوههای دیگر که سن و سال زیادتری دارند، نفس راحتی کشیدند. آنها بدون احساس بار سنگین مسئولیت برشانههایشان، بجز نظارت بر اعمال من در محافظت از دارایی نقدی اجدادی هایشان در این زمینه موظف به انجام کار دیگری نیستند. موجودی افتتاح حساب بانکی برای امور محوله از راه واگذاری بخشی از آب های حاصل از بارندگی های فصل بهار در یکی از مناطق کوهپیایه یی در حوالی اصفهان تامین شد. در تاریخ مکتوب پرویزی در چگونگی اخذ مبلغ واریزشده به حساب از مردم آبادی زعفران کار همان منطقه شرح مفصلی آمده است. به گمانم در فصل مربوط به این رخداداشارهیی به پیش بینی چگونگی روی دادن واقعه ی هزار و یکم داده شده است. اشاره ی کاتب به نشانه هایی از قبیل شب بارانی، گربه و دختری هم نام با یکی از ستاره های آسمانی را می توان با واقعه یی که برای خانواده ی من در تاریخ بیست و هفتم فروردین سال هزار و سی صد و هشتاد و شش اتفاق می افتد، مطابقت و تفسیر کرد.
براساس تاریخ پرویزی، هشتصد و چهل و سه اتفاق برای مردان می افتد و مابقی رویدادهای غریب و بکر مربوط به زنان است. مرده ها نیز از گزند اتفاق هادرامان نیستند. تعداد صد و پانزده واقعه ی شگفت به آن ها اختصاص دارد.
درباره ی گم شده زهره، من و زنم به پدر و مادرمان حرفی نمی زنیم. از این بابت به مانند مابقی پرویزیها دهانمان قرص و محکم است. رازداری پرویزی به طور خونی عینا به ارث می رسد. از ماجرای گم شده زهره به گوش کسی چیزی نمیرسد. نسترن عروس خانواده ی اجدادی پرویزی، تا قبل از اتفاقی که برای دخترش زهره افتاد، ازاین رسم خبری ندارد.مانند یکی از افراد آن خانواده رفتارمی کند.
شب بیست و هفتم فروردین با نسترن و زهره، طبق یک قرار از پیش تعیین شده، میهمان یکی از دوستان قدیمی دوره ی مجردی و دانشگاه ام به نام نریمان نراقی هستم. در راه برگشتن از خانه ی نریمان زهره گم می شود.
ساعت هشت و نیم، راننده موبور آزانس سحر، زنگ واحد بیست و هفت ساختمان کوشا را می زند. راننده قبض کرایه ی آزانس را نمیدهد. همراهش نیست. نریمان نراقی،در سن بیست و سه سالگی از دیدن بچه ی یک سال و نیمه ام دهانش از تعجب باز می ماند.
مهمانی، لحظات نشاط آور و کسالت باری دارد. دوست تازه از خارج برگشته ام، در تهیه شام و پذیرایی سنگ تمام می گذارد. دلداده ی دختری فرانسوی است. هم دوره اند. هیچ حرفی بین آن ها رد و بدل نمیشود. روز آخری که نریمان قصد بازگشت دارد، دست دختر را میبوسد. دختر بی اعتنا راهش را می گیرد می رود. نریمان عهد می کند با زن جماعت هیچ وقت، تک و تنها دمخور نشود. از این که نتوانسته احساسات خود را کنترل کند، شرم دارد. هنگامی که ماجرا را تعریف می کند، پوست صورتش قرمز می شود. لبخندی نیمهتمام می زند. دماغش به نظر میآید، پر از دانه های قرمز گوشتی است. صدایم میزند بروم داخل آشپزخانه . برای این که نسترن صدایمان را نشوند، هود را روشن می کند. در قابلمه ی خورشت را با احتیاط برمی دارد. مواظب است دستش نسوزد. سابقه ی زیادی در این کار دارد.لیوانی آب سرد به دستم می دهد. پابه پا می کند چیزی بگوید. آب را یک نفس سرمی کشم. لیوان خالی را از دستم می گیرد. چشم توی چشمم می دوزد.توی کتش نمی رود، پرویزی را که به مدت چهارسال باهاش زیر یک سقف زندگی کرده، به این زودی بچه دار شده باشد. نریمان اصرار دارد، تا حدی که امکان دارد، بخش عمده یی از خاطرات دوره ی هم خانه بودنمان را همان شب برای زنم بازگو کند. نسترن به خاطرات بامزه و بی مزهیی که تعریف می شود، واکنش یکسانی دارد. گذشته ی من با دوستان مجردم برایش چندان توفیری ندارد. می توانم قسم بخورم حتی برای یک بار آلبوم شخصی ام مربوط به همین دوره را تا آخر ورق نزده. نریمان استدلال دیگری دارد. سرش درد می کند برای تفسیر برخوردهای خانمها با خودش. به زعم او نسترن دلش نمیخواهد درخوشیها و ناخوشیهای مربوط به روزگار گذشته ی دو تا دوست سهیم شود.این خصلت را مشابه خصلت زنان اروپایی میداند. با این اوصاف در حال برگزاری اولین و آخرین ضیافت شامی هستیم که نسترن و دخترمان در آن حضور دارند. نسترن برایم چشمکی می زند. ابایی ندارد از این که نریمان متوجه منظورش شود.
دوست گرمابه و گلستان دوره ی مجردی ام از این که با پیدا شدن سرو کله ی یک زن در زندگی ام، تمام قول و قرارهای دوستانه به دست باد سپرده می شود، احساس خوشایندی ندارد.
ساعت یازده به زنم اشاره می کنم، کم کم باید رفع مزاحمت کرد. نریمان اصرار دارد، نیم ساعتی دیگر بمانیم. چایی تازه دم است. یکی دو تا از خاطره های تحصیل در اروپا را نگفته.اشاره به عقربه های ساعت دیواری می کنم. سال هاست عادت دارم سرساعت دوازده بخوابم. روز اولی که با او همخانه می شوم، پس از آن که اسباب و اثاثیه را می چینیم، کادوی پیچیده شده ی مادرم را با وسواس بازمی کنم.ساعت دیواری است. مادر درخواست دارد هرجا باشم، ساعت دوازده به خواب بروم. سفارشش را داده خواهرم با دستخطش پشت کادو بنویسد. زنگ می زنم. مادر نمی تواند حرف بزند. به خواهرم می گویم بگوید پسرش قول می دهد در هر شرایطی خواسته اش را آویزه ی گوش اش بکند. نریمان چند بار خیزبرمی دارد، این خاطره را برای نسترن تعریف کند. همه چیز را برایش گفته ام.بچه حسابی کلافه اش می کند. نریمان اصرار نمیکند بمانیم.می داند، وقتی ساعت به دوازه برسد، هیچ کس جلودار خوابم نیست. بعد از دو سال زندگی زنانشویی ، پیش نمی آید نسترن با چشم های خودش وضعیتم را درساعت دوازده ببیند. تصورش این است که من هرموقع به رختخواب بروم،به خواب عمیق می روم.
وقتی خواهرم سفارش مادر را پشت کادو می نویسد، مادر دیگر حرفی نمی زند. خواهرم ترجیح می دهد او را به حال خودش بگذارد. مادر حاضرنیست، دکتر برود. وانمود می کند اتفاق خاصی نیفتاده. پدر متوجه حرف زدن زنش نمی شود. خواهر دراین باره با او حرفی نمی زند. دو ماه بعد به ملاقات شان می روم. خواهر و پدر درباره ی علت سکوت مادر توضیحی نمی دهند. مادر مثل همیشه فرمانهایش بر خانه حاکم است. پدر خواسته های او را موبه مو اجرا می کند.خواهر برخی اوقات زیربار فرمایشاتش نمی رود. مادر از هم خانه شدن با نریمان احساس بدی ندارد.از این که به دستور او سرساعت دوازده به خواب می روم، رضایت زیادی دارد. سکوت بی دلیل مادر، نهصد و نود و چهارمین اتفاق غریب خانواده پرویزی هاست. مادر شبش روانه ی گورستان خانوادگی می شود.دستور مادرم به عادتی در من تبدیل می شود. ساعت دوازده شب هرکجا باشم به خواب می روم. نریمان با چشم های خودش شاهد ماجراست. سه روز بعد از اتمام سال اول دانشگاه، به اتفاق در یک پارتی شبانه بچه های دانشکده شرکت می کنیم.دخترها زودتر از ساعت یازده مهمانی را ترک می کنند. ناز در قید و بند رفتن نیست. عطسه که می کند، پسرها زل می زنند به او. خیلی از ما برایمان پیش نیامده شاهد عطسه کردن دختری غریبه در جمع باشیم. دماغ ناز مانند تکه یی گوشت چرخ کرده بی چربی است. برعکس دخترهای همدوره یی مان علاقه یی به جراحی دماغش ندارد. نریمان با ناز رفت و آمد دارد. روز اول ملاقاتشان کنجکاو است درباره ی راه های پیش گیری بداند. خجالت می کشد از داروخانه کاپوت بخرد. ناز همزمان با پسرهای دیگر هم رفت و آمد دارد.تا در خانه شان همراهی اش می کنم. ده دقیقه به ساعت دوازده راه می افتیم. نمی گذارد کرایه ی ماشین را حساب کنم. داخل پارک کوچک نزدیک خانه شان دو تا نیمکت چوبی خالی است. می نشیند. سیگاری روشن می کند برایم. نمی کشم. سیگار را تعارف می کند به نگهبان پارک که با دو تا از پسرهای ولگرد بگو مگو دارد. فحش رکیک می دهند. ناز غش غش می خندد. صدای خنده اش توی پارک می پیچد. اصرار دارد زیر زبانم را بکشد از نریمان بگویم.کلایه دارد. می خواهد بداند شب ها ساعت دوازده به بعد با کدام یک از دخترهای خوابگاه حرف می زند. تلفن خانه تا ساعت یک و نیم شب اشغال است، بعدش هم می رود روی پیامگیر. نازفکر می کند با نریمان در قرارهایش شریک هستم. سرساعت دوازده،ایستاده خوابم می برد. ناز منتظر می ماند تا حرفم را ادامه بدهم. دو تا پسری که با نگهبان بگو و مگو دارند، می نشینند روی نیمکت روبه رو. ناز متوجه می شود خوابم برده. از ترس پسرها، به روی خودش نمی آورد. پسرها که گورشان را گم می کنند، با لگد به قوزک پایم می کوبد. واکنشی نشان نمی دهم. دستم را می گیرد، می بردم تا در خانه شان. پدر ناز مهندس پتروشیمی درعسلویه است. ناز با مادرش زندگی می کند. می نشاندم روی نیمکت پیاده روی دم خانه شان. مادرش از پنجره همه چیز را زیر نظر دارد.از ناز می خواهد دوست کورش را به خانه ببرد. نریمان هیچ وقت لو نمی دهد از دست وراجی های مادر ناز فرار کرده. زن تا دم صبح یک ریز حرف می زند. برایش فرقی ندارد خوابم یا بیدار. فردا صبح وقتی بیدار می شوم، سرم را از روی دستش برمی دارم. دستش روی شکمم سنگینی می کند. دستشویی تنها جایی است که در آن را قفل نکردهاند. توی خانه گشتی میزنم. از داخل یخچال نوشیدنی برمی دارم. بسته نان سنگگ را از داخل فریزر بیرون می آورم. دو تکه برش شده نان را داغ می کنم. به همراه پنیر، سبزی خوردن و مغز گردو تو ی سینی پلاستیکی قرمزمی گذارم. در اتاق ناز از بیرون قفل است. منتظر می مانم تا ناز بیدار شود. مادرش ده دقیقه یی زودتر بیدار می شود. ناز شرح ماوقع را که برایم می گوید، شصتم از اتفاقی که افتاده، با خبر می شود. به روی خودم نمی آورم. به نریمان دراین باره چیزی نمی گویم. خودش از همه چیز خبر دارد. چندبار دست به دست می کند خاطره ی بی نظیرش را برای نسترن تعریف کند. نسترن، تمایلی نشان نمی دهد. حوصله اش سر رفته. نریمان شب آبستن، رمان تازه ی نویسنده پاگرد را هدیه می دهد. با نریمان از ماجرای کتاب خواندن در دستشویی خانه ی ناز یک کلمه حرف نزده ام. نریمان قول می دهد، ترتیبی بدهد، تا یک شب با ناز بیشینم و از زبان خودش همه چیز را بشنویم. تیک تاک عقربه های ساعت دیواری بر شتابم برای رفتن می افزاید.
سرساعت یازده و نیم از خانه ی دوستم بیرون می رویم.بادی آرام موی نسترن را تکان می دهد. دوستم اشاره می کند به مردی که از روبه رو دارد می آید. منظورش موی بیرون مانده نسترن است. نسترن زهره را به بغلم می دهد. نریمان قصد دارد بچه را بگیرد. نسترن اجازه نمی دهد. نریمان با گوشی همراهش از زهره چند تا عکس می گیرد. نسترن دلش هری پایین می ریزد. رنگش به چشم هم زدنی تغییرمی کند.نریمان متوجه دلشوره ی نسترن است.
نسترن ساعت مچی زرد رنگش را نشان می دهد. چیزی در حدود ده دقیقه زمان می بردپیاده به سر اتوبان برسیم. پنج دقیقه کافی است تا وارد مجتمع شویم.برای این که از پله ها بالا برویم،در خانه را باز کنیم و زهره را توی تختخوابش بخوانم، کمتر از سه دقیقه زمان می برد. پنج دقیقه را به مسواک زدن و خوابیدن در رختخواب اختصاص می دهیم. با این اوصاف هنوز ده دقیقه وقت باقی می ماند. نسترن اصرار دارد در هوای دل انگیز بهاری قدم بزنیم. نریمان بدش نمی آید،همراهی مان کند. اصرار می کنم برود توی خانه. در را آرام بهم می زند. یک دقیقه ی بعد چراغ های اتاق روبه کوچه ی طبقه ی دوم ساختمانی که در آن ساکن است، به تمامی خاموش می شود.سی ثانیه بعد نور بنفشی از شیشه ی پنجره اتاق خوابش روشن می شود.به نظز نمی رسد تنها در مدت یک دقیقه مسواک بزند. نسترن معتقد است نریمان، زیاد نباید مبادی آداب باشد. حرف نسترن را تایید می کنم. زهره توی بغلم به خواب می رود. وزنش به مرور بیشتر می شود. هوای بهاری، احساس خوشایندی نصیب نسترن می کند. آسمان تهران را هیچ وقت به مانند آن شب آبی یک دست ندیده ام. نسترن، دکمه ی مانتوی حنایی رنگش را باز می گذارد.بوی توت گال به مشامم می خورد. گل های یاسی که از دیوارخانه ها آویزان است، دیوانه کننده به نظر می آید.در پیاده روی خیابان هشتم شرقی، زیر ردیف چنارهای میانسال قدم می زنیم. زهره،را در خواب کش و قوس می دهد. لباس هایش را وارسی می کنم. خیس کرده خودش را. در خانه ی نریمان لب به چیزی نمی زند. هربار نریمان قصد دارد با قاشق غذا داخل دهانش بریزد،با اخم سربرمی گرداند. به اعتقاد نسترن، آن شب نریمان برخورد خوبی با زهره ندارد.به محض این که در خانه را به رویمان باز می کند، دست دراز می کند او را از بغل مادرش بگیرد. نسترن، روی خوشی نشان نمی دهد. فکر می کند پسر مجرد الکی خوش، قصد داشته، سینه هایش را دست بزند. با چشم های هیزش نسترن را دید می زند. به بهانه ی عکس گرفتن از زهره، مدام از مادرش عکس می اندازد. چراغ های خانه های خیابان هشتم شرقی یکی یکی خاموش می شود. زهره به خواب عمیق فرو می رود. وزنش در خواب، سنگین تر است. روی دو دستم جابجایش می کنم. ساعت یازده و سی و هفت دقیقه است. باران می بارد. نسترن کاپشن اش را می اندازد روی بچه. باران سیل آسای بهاری در یکی دو دقیقه سرتاپایمان را خیس خالی می کند. موش آبکش می شویم. از خانه ی نریمان سه چهار دقیقه بیشتر دور نشده ایم. تا سراتوبان، هفت دقیقه یی راه هست. بچه به بغل تا در خانه ی نریمان می دوم. دستم را روی دکمه ی زنگ خانه می گذارم. سر و کله ی پیرزنی هفتاد هشتاد ساله پیدامی شود. معذرت خواهی می کنم. زنگ های دیگر را می زنم. کسی نریمان نراقی را نمی شناسد. نسترن از سرجایش تکان نمی خورد. آب از سر و رویش می ریزد. زنگ خانه های اطراف را می زنم. جواب نمی دهند. درهول و ولای زنگ زدنها، زهره را از یاد می برم. نسترن متوجه گم شدن زهره می شود. خیابان هشتم شرقی را چندبار با عجله تا آخر می روم و برمی گردم. دوباره زنگ خانه ی نریمان را می زنم. پیرزن با سر و وضع آشفته بیرون می آید. تهدید می کند، اگر شرم را کم نکنم،پلیس خبرمی کند. ردی از زهره نیست. تا سر اتوبان یک نفس می دوم. زهره خیس باران است. ماشین ها با سرعت آب گل آلود و چرب کف خیابان را به سر و رویمان می پاشند. ماشینی از دوردست چراغ می زند. برایش دست تکان می دهم. نگه می دارد.تصویر نسترن در آینه ترک خورده مات و خواب آلود است. راننده،قیافه یی جوان تر از سن و سالش دارد. قیافه اش آشنا به نظرمی آید. آب اتوبان را گرفته. راننده بی خیال ، پایش را روی گاز گذاشته، یک نفس می راند. نسترن ته دلش حسابی خالی شده. رنگش پریده. زبانم بند می آید. قصد دارم سر راننده داد بکشم یواش تر براند. با سر اشاره می کند که حواسش هست. نسترن اعتراض می کند. راننده لجباز است. سرعتش را زیادتر می کند. اطمینان می دهد جای نگرانی خاصی نیست، از عهده اش برمی آید. تاکید می کند با بارانی که می بارد عجله نکنیم، توی سیل گیر می افتیم. نسترن التماس می کند. با احتیاط به سر شانه اش می زند. راننده عین خیالش نیست. یک ریز بوق می زند. اتوبان خلوت است.نسترن گیج و مبهوت در آینه چشم تو چشمم می اندازد. دو تا گربه روی کاپوت ماشین نشسته اند. قرمز یک دست اند.از سرجایشان تکان نمی خورند. نسترن دو دستی صندلی ماشین را چسبیده. راننده استکان چایی نیم خورده اش را بالا می کشد. ادعا دارد هیچ کس بجز او نمی تواند در این باران و ظلمات با چشم بسته رانندگی کند. تازه متوجه می شویم واقعا دارد با چشم های بسته رانندگی می کند. نسترن زار می زند. راننده دو تا گربه ی نشسته روی کاپوت ماشین را نشان می دهد. نسترن از گربه ها می ترسد. راننده صداشان می زند. شیشه را پایین می دهد بیایند داخل. نسترن سرش را روی شانه ام می گذارد. دستش را توی دستم می گیرم. نبضش تند می زند. راننده پارچه یی ضخیم و نرم را می دهد زنم بیندازد روی بچه. نسترن با پارچه صورت خیس اش را پاک می کند. راننده اصرار دارد پارچه را روی بچه بیندازیم. متوجه نیست بچه گم شده. با دست می کوبم سرشانه اش که دست از شوخی بردارد. داد و بی داد راه میاندازد. بدش می آید حرفش را گوش نکنیم. از این که بچه را خیس روی دست و پایمان رها کرده ایم، عصبانی است. نسترن پارچه را می دهد دستم. خیس است. راننده بی آن که آدرسی به او داده باشیم، جلوی درمجتمع مان نگه می دارد. نسترن پارچه را روی صندلی جلو می اندازد.از ماشین پیاده می شویم. آسفالت کف خیابان خشک است. اثری از بارندگی روی شیشه های ماشین وانت باری که جلوی در مجتمع پارک کرده، نیست. تابلوی پارک ممنوع را نشان راننده ی وانت بار می دهم. راننده بی اعتنا از ماشین پیاده می شود. پیرمرد مو سفیدی دل و دماغ حرف زدن ندارد. اشاره می کند زودبرمی گردد. نسترن از داخل کیفش اسکناسی بیرون می آورد. اثری از راننده یی که ما را رسانده نیست. زهره توی بغلم سرفه می کند. بچه را به طرف نسترن می برم. زنم گلایه دارد. پاهایش خسته اند. مسیر طولانی را پیاده آمده ایم. نای بالا رفتن از راه پله ها را تا طبقه ی سوم ندارد. بنابرگفته ی او در نیمه شب بیست و هفتم فروردین سال هزارو سی صد و هشتاد و شش، بچه مان براثر یک سرما خوردگی خفیف تب می کند. مجبور می شویم شب را خانه ی نریمان بمانیم. زهره بعدها هیچ کدام از حرف های ما را باورنمی کند. به یاد نداردهمراه ما به مهمانی آمده باشد. خاله اش را شاهد می آورد. خاله با او هم عقیده است. زهره آن شب پیش خاله اش مانده.رفته اند مرغ سوخاری با طعم فلفل بخورند. عاشق مرغ های سوخاری شعبه اصلی سوپراستاراست.فیش سفراش غذای دو نفره شان همان تاریخ را دارد. همراه فیله سوخاری، دو پرس سیب زمینی، دو لیوان نوشابه سیاه و سالاد فصل سفارش داده اند. در قرعه کشی فصل بهار سوپراستار شرکت کرده اند. یک عدد خرس عروسکی بزرگ برنده شده اند. خرس در خانه ی خاله است.
سال ها از آن واقعه می گذرد. نریمان سه تا بچه دارد. نام بچه ی اولش زهره است. هشت بار بعد از آن شب با زنش؛ ناز خانه ی ما مهمانی می آیند. نریمان و ناز اصلا باور ندارند که بچه یی داشته ایم. ناز کلایه دارد پا به خانه اش نمی گذاریم. نریمان می گویند شب بیست و هفتم فروردین سال هزار و سی صد و هشتاد و شش با بچه ی کوچک شان نیمه شب من و نسترن را تا در خانه می رسانند. هنوز ته برگ جریمه آن شب دارند. ساعت یازده و چهل و هشت دقیقه ماشین شان را سرچهارراه فردوس به علت رد شدن ازچراغ قرمز جریمه کرده اند. ناز به همراه بچه شان با نسترن در صندلی عقب نشته اند. من در صندلی جلو کنار دست راننده، یک ریزمی خندم. نریمان توی راه برگشت دو تا بچه گربه پیدا می کند. بچه گربه های قرمز را سه ماه بعد ناز از خانه می اندازد بیرون. زهره،آخرین واقعه یی را که در تاریخ پرویزی مکتوب می کنند، بازگو می کند.ربطی به خانواده ی من ندارد. کلید اتاق دربسته با گنج اجدادی، با سال های زیادی از واقعه یی که منجر به کورشدن دوچشمم شده، می گذرد. این طور که می گویند شب بیست و هفتم فروردین سال هزارو سی صد و هشتاد و شش، باران بهاری در خیابان های تهران سیل راه می اندازد. گربه ها از ترس صدای رعد و برق به خیابان ها می ریزند. دو تا گربه ی قرمز وحشت زده جفت چشم هایم را از حدقه بیرون می آورند. دانه های باران بر کاسه های خالی چشم هایم که می بارد، رعد و برق بند می آید و هزارو یکمین واقعه ی شگفت در خانواده ی پرویزی اتفاق می افتد. واقعه ی هزار و یکم برسر پسر پانصد و هفتاد و سوم نازل می شود و دختر یک سال و نیم او به طرز عجیبی گم می شود.تا زمانی که من به عنوان آخرین پسر پرویزی ها زنده ام، برکسی معلوم نیست که گم شدن دخترمان زهره و از حدقه درآمدن جفت چشم هایم، واقعه هایی هستند که برای اولین بار اتفاق می افتد یا قبلا هم برای افراد دیگر خانواده بوقوع پیوسته است.