تماس

   پيوندها

 داستان

  كتابخانه

  نقد و مصاحبه

  بازتاب

  بلاگ نگار

    e-mail     صفحه اول

تجربه يي كه نمي توان انكارش كرد

در روزگاری که شاهد به عرش رساندن مشتی ساده‌نویس شهری با شخصیت‌هایی بی‌بو و خاصیت و فضاهایی تکراری و نچسب هستیم، یافتن متنی که از ابتذال سطرهای حقیر و اندک فاصله داشته باشد و رگه‌های خلاقیت در آن کم نباشد، غنیمتی است.

رمان «بوی خوش تاریکی» تجربه نابی است که با وجود انتشارش در سالی که سال قحطی رمان و یا سال به حدنصاب نرسیدن رمان نام گرفت، گرفتار همان تعمدی شد که در این سال‌ها مثل قارچ فضای ادبی ما را فرا گرفته تا سیاه مشق‌های عاری از هرگونه خلاقیت و چاپ‌های مکررشان را در بوق و کرنا کند و رمان‌های جدی را از سر تنبلی و کندی ذهن و روح، با انگ‌های مختلفی از جمله پیچیده نویسی، اوهام‌پردازی و زبان‌بازی، حتی از معرفی و پیشنهاد به خوانندگان علاقه‌مند به این دست آثار محروم می‌دارد. رمان«بوی خوش تاریکی» جدی‌ترین کتاب منتشر شده در سال گذشته است که تجربه‌ای قابل تامل در خلق فضایی بکر و غریب برای خواننده‌اش به همراه دارد. کشف فضاهایی عجیب و غریب در فصل‌های رمان لذت کشفی با خود دارد که به این راحتی نمی‌توان بعد از خواندن‌شان آن را به دست فراموشی سپرد. قاسم شکری برخلاف برخی از هم‌نسلانش که داستان‌نویسی را از روی دست نویسندگان آمریکایی آموخته‌اند، متاثر از سنت قصه‌پردازی شرقی، نقبی به هزارتوی ذهن پیچیده انسان ایرانی با باورها، اوهام، رویاها و خرافه پردازی‌ها می‌زند و آینه‌ای می‌شود برای بازتاب برشی از زاویه‌های ناخودآگاه ذهن ایرانی. کتاب آنقدر لحظات عجیب و غریب دارد که نشود با وجود کاستی‌هایش آن را دربست رد کرد. نویسنده‌ای با انتشار کتاب نخستش با ایده‌ای ناب پا به جرگه داستان‌نویسان ایرانی معاصر گذاشته، ایده‌ای که در ساختار تلاش کرده تا تکه‌های پراکنده‌ای از وهم و خیال را در لایه‌های واقعیتی داستانی رها کند.

نوشتن رمان در سال‌های اخیر به تبعیت از سلیقه برخی از صاحب‌منصبان و هدایت‌کنندگان داستان ایرانی از آن چیزی که قاسم شکری در بوی خوش تاریکی تجربه می‌کند، فاصله گرفته است و تازه بودن دنیای داستانی او نیز از این زاویه قابل اعتنا و درخور تامل است. قاسم شکری در «بوی خوش تاریکی» متاثر از برخی نویسندگان ذهن‌گرای ایرانی، تجربه نخست رمان‌نویسی خود را در گرو خلق فضاهایی می‌گذارد که بکر و تازه است؛ فضاهایی که از ذهن یک داستان‌نویس شکل گرفته و در خلال روایت متفاوت نویسنده از شخصیت‌های آشنا و غریب در تصور خواننده حجم می‌گیرد. تجربه‌ای که نمی‌شود انکارش کرد.

دنیایی که قاسم شکری در «بوی خوش تاریکی» می‌آفریند، با وجود دنیای تیره‌ای که برای هر مخاطبی امکانش در بیرون از جهان داستان وجود دارد و تجربه‌اش می‌کند، بازهم تلخ‌تر و تیره‌تر است و اصلا نمی‌شود گفت که بوی خوشی از این تیرگی به مشام خواننده هر چند که بخواهد سرخوش باشد، برسد. روایت راوی از آدم‌ها و اتفاق‌ها، چه ساخته ذهنش باشد و چه در بیرون از ذهن او امکان اتفاق افتادنش باشد، همه و همه از تاریکی می‌آید و ذهن بیماری را عریان می‌کند که برای خواننده به عنوان غریب آشناست. اتفاق‌هایی که اگر در رفتار و کردار بیرونی برخی از آدم‌ها به عینه روی ندهد، در خیال و ذهن وهم زده‌شان مجال حضور دارند.

قاسم شکری، بنای داستانش را بر تکه‌تکه‌هایی از وهم و خیال و جادو می‌گذارد. زندگی اجنه و دیوان در پاره‌های یازده گانه پیدا و نهان است. راوی روان‌پریش تکه‌هایی از زوایای ناخودآگاه قومی را در خلال حکایت زندگی اجنه بازگو می‌کند که در دنیای آدمیان از دیرباز وجود داشته و تا به امروز در شکل‌های مختلفش تجلی یافته. با خواندن و نخواندن همین تکه‌های کنار هم چیده شده است که دنیای غریبی در ذهنمان شکل می‌گیرد؛ دنیایی که در آن تکه‌های داستانی الزاما در بستر یک ماجرای بسط و گسترش داده شده، چیده نشده، بلکه تاکید دارد که در پاره‌های یازده‌گانه، موجودات تاریکی را در خیالمان به رقص درآورد. در این تاریکی اگر حرفی از بوی خوش باشد به حتم آن هم زاییده توهم و خیال باطل است. «بوی خوش تاریکی» دنیای ترسناک و خوفناکی را ترسیم کرده که عاری از هرگونه سرخوشی است، به حتم کمتر خواننده‌ای از تصویر گربه‌هایی که قرار است در هر هفته به فجیع‌ترین شکل کشته شوند، سرخوش خواهد شد و بوی خوشی از آن به مشامش می‌رسد. به راستی این همه اجنه و دیو از کجا به ناگهان در زندگی امروز ما حضور می‌یابند، به جز از خلال صفحاتی که در خواندنش جادو می‌شویم. اگر که توان تمام کردن کتاب را داشته باشیم، شکی نیست که جادوی حکایت قاسم شکری در رمان نخستش شده‌ایم.

چاپ شده در روزنامه كارگزاران

لينک

نظر ديگران (۱)

۲۲ ارديبهشت ۱۳۸۷  ساعت ۰۷:۵۵

دیشب توی باران گم شدیم

هزار و یکمین بلای ناخوشایند و باورنکردنی در خانواده ی اجدادی پرویزی، برای من که طبق شجره نامه ی بجا مانده، پانصد و هفتاد و سومین پسرشان هستم، نازل می شود. پرویزی ها از سال ها پیش منتظر اتفاق ناخوشایند و دور از ذهن هزار و یکم هستند.سطر نخست شجره نامه ی مکتوب پرویزی ها خبر از بسته شدن پرونده ی اجدادی پرویزی ها با هزار و یکمین اتفاق غیرمنتظزه و شگفت می دهد. بلای هزار و یکم  برای زهره؛ دختر یک سال و نیمه ام اتفاق می افتد.تعدادی از پرویزی ها که اصرار زیادی در ادامه حیات نسل بعدشان دارند، برای انکار چنین واقعه یی منکر وجود دختری به اسم زهره در خانواده ی ما می شوند. آن ها اعتقاد براین دارند که زهره نام شومی در نزد پرویزی هاست و امکان ندارد، اجازه داده باشند، نام دخترمان را زهره بگذاریم. هیچ سند و مدرکی خلاف اعتقادشان اعتبار ندارد. واقعه ی هزارو یکم در بیست و هفتم فروردین ماه سال یک هزار و سی صد و هشتاد و شش در حوالی خیابان اصلی آریاشهر تا بلوار فردوس روی می دهد. در این شب زهره گم شد. هر هزار اتفاقی که تا پیش از گم شدن زهره در تاریخ فامیل پرویزی می افتد، به نوبه ی خود، نسبت به موارد مشابه در خانواده های دیگر، بسیار عجیب و غریب است. سرتاسر تاریخ مفصل و طولانی پرویزی هیچ دو واقعه ی مشابهی را نمی توان مثال زد.  پرویزی ها، شماره ی اتفاق‌های بی‌همتا و عجیب را به عنوان یک رسم و سنت به یاد می سپارند. هر اتفاق به طور نحرمانه یی در تاریخ پرویزی مکتوب می شود. نمی توان کسی را پیدا کرد که از اتفاقی که تاکنون برای خانواده دیگری از پرویزی ها افتاده، اطلاع دقیقی داشته باشد. جزییات واقعه ها در تاریخ مکتوب پرویزی آمده، با این حال افراد دیگر به طور سربسته و کلی از واقعه ی شگفت خبردار می شوند. مردان جدیدی که به جهت وصلت با دختران پرویزی وارد این تاریخ می شوند، در صورتی دوام می آورند که بر حس کنجکاوی شان قادر باشند غلبه کنند. در غیر این صورت  شش ماه بیشتر نمی توانند دوام بیاورند. طبق تاریخ پرویزی، هفتاد و چهار داماد در ماه‌های سوم یا چهارم ازدواج شان، مهر زن‌شان را تمام کمال پرداخته اند و تنها خاطره هایی محو و مبهم از زندگی مشترک با پرویزی ها برایشان باقی مانده. دامادها اغلب بعد از تسویه حساب با خانواده پرویزی یک دفعه غیب شان می زند. پرویزی ها خصلت مشترکی در رازداری و سربسته نگه داشتن کارهایشان دارند. این خصلت مرموز باعث شده تا هفتاد و یک نفر  از دختران طلاق گرفته، در ماه های چهارم یا پنجم متارکه شان با شوهر دیگری وصلت می کنند. هزارو یکمین اتفاق عجیبی که برای پرویزی ها می افتد، اجازه خواهد یافت، تاریخ پرویزی را از اول تا آخر با دقت بخواند و در نشر آن به عنوان میراثی معنوی برای آیندگان بکوشد. هزینه ی این زحمت طاقت فرسا در بانک سپه به شماره حساب قابل انتقال، نگهداری می شود. روز عقدمان با زهره، پدربزرگ صد و دو ساله‌ام را به اصرار خودش به قدیمی ترین شبه بانک سپه بردیم تا حساب بانکی را به نام نوه‌اش بکند. نوه‌های دیگر که سن و سال زیادتری دارند، نفس راحتی کشیدند. آن‌ها بدون احساس بار سنگین مسئولیت برشانه‌هایشان، بجز نظارت بر اعمال من در محافظت از دارایی نقدی اجدادی هایشان در این زمینه موظف به انجام کار دیگری نیستند. موجودی افتتاح حساب بانکی برای امور محوله از راه واگذاری بخشی از آب های حاصل از بارندگی های فصل بهار در یکی از مناطق کوهپیایه یی در حوالی اصفهان تامین شد. در تاریخ مکتوب پرویزی در چگونگی اخذ مبلغ واریزشده به حساب از مردم آبادی زعفران کار همان منطقه شرح مفصلی آمده است. به گمانم در فصل مربوط به این رخداداشاره‌یی به پیش بینی چگونگی روی دادن واقعه ی هزار و یکم داده شده است. اشاره ی کاتب به نشانه هایی از قبیل شب بارانی، گربه و دختری هم نام با یکی از ستاره های آسمانی را می توان با واقعه یی که برای خانواده ی من در تاریخ بیست و هفتم فروردین سال هزار و سی صد و هشتاد و شش اتفاق می افتد، مطابقت و تفسیر کرد.

  براساس تاریخ پرویزی، هشتصد و چهل و سه اتفاق برای مردان می افتد و مابقی رویدادهای غریب و بکر مربوط به زنان است. مرده ها نیز از گزند اتفاق هادرامان نیستند. تعداد صد و پانزده واقعه ی شگفت به آن ها اختصاص دارد.

 درباره ی گم شده زهره، من و زنم به پدر و مادرمان حرفی نمی زنیم. از این بابت به مانند مابقی پرویزی‌ها دهانمان قرص و محکم است. رازداری پرویزی به طور خونی عینا به ارث می رسد. از ماجرای گم شده زهره به گوش کسی چیزی  نمی‌رسد. نسترن عروس خانواده ی اجدادی پرویزی، تا قبل از اتفاقی که برای دخترش زهره افتاد، ازاین رسم خبری ندارد.مانند یکی از افراد آن خانواده رفتارمی کند.

 شب بیست و هفتم فروردین با نسترن و زهره، طبق یک قرار از پیش تعیین شده، میهمان یکی از دوستان قدیمی دوره ی مجردی و دانشگاه ام به نام نریمان نراقی هستم. در راه برگشتن از خانه ی نریمان زهره گم می شود.

ساعت هشت و نیم، راننده موبور آزانس سحر، زنگ واحد بیست و هفت ساختمان کوشا را می زند. راننده قبض کرایه ی آزانس را نمی‌دهد. همراهش نیست. نریمان نراقی،در سن بیست و سه سالگی از دیدن بچه ی یک سال و نیمه ام دهانش از تعجب باز می ماند.

مهمانی، لحظات نشاط آور و کسالت باری دارد. دوست تازه از خارج برگشته ام، در تهیه شام و پذیرایی سنگ تمام می گذارد. دلداده ی دختری فرانسوی است. هم دوره اند. هیچ حرفی بین آن ها رد و بدل نمی‌شود. روز آخری که نریمان قصد بازگشت دارد، دست دختر را می‌بوسد. دختر بی اعتنا راهش را می گیرد می رود. نریمان عهد می کند با زن جماعت هیچ وقت، تک و تنها دمخور نشود. از این که نتوانسته احساسات خود را کنترل کند، شرم دارد. هنگامی که ماجرا را تعریف می کند، پوست صورتش قرمز می شود. لبخندی نیمه‌تمام می زند. دماغش به نظر می‌آید، پر از دانه های قرمز گوشتی است. صدایم می‌زند بروم داخل آشپزخانه . برای این که نسترن صدایمان را نشوند، هود را روشن  می کند. در قابلمه ی خورشت را با احتیاط برمی دارد. مواظب است دستش نسوزد. سابقه ی زیادی در این کار دارد.لیوانی آب سرد به دستم می دهد. پابه پا می کند چیزی بگوید. آب را یک نفس سرمی کشم. لیوان خالی را از دستم می گیرد. چشم توی چشمم می دوزد.توی کتش نمی رود، پرویزی  را که به مدت چهارسال باهاش زیر یک سقف زندگی کرده، به این زودی بچه دار شده باشد. نریمان اصرار دارد، تا حدی که امکان دارد، بخش عمده یی از خاطرات دوره ی هم خانه بودنمان را همان شب  برای زنم بازگو کند. نسترن به خاطرات بامزه و بی مزه‌یی که تعریف می شود، واکنش یکسانی دارد. گذشته ی من با دوستان مجردم برایش چندان توفیری ندارد. می توانم قسم بخورم حتی برای یک بار آلبوم شخصی ام مربوط به همین دوره را تا آخر ورق نزده. نریمان استدلال دیگری دارد. سرش درد می کند برای تفسیر برخوردهای خانم‌ها با خودش. به زعم او نسترن  دلش نمی‌خواهد درخوشی‌ها و ناخوشی‌های مربوط به روزگار گذشته ی دو تا دوست سهیم شود.این خصلت را مشابه خصلت زنان اروپایی می‌داند. با این اوصاف در حال برگزاری اولین و آخرین ضیافت شامی هستیم که نسترن و دخترمان در آن حضور دارند. نسترن برایم چشمکی  می زند. ابایی ندارد از این که نریمان متوجه منظورش شود.

 دوست گرمابه و گلستان دوره ی مجردی ام از این که با پیدا شدن سرو کله ی یک زن در زندگی ام، تمام قول و قرارهای دوستانه به دست باد سپرده می شود، احساس خوشایندی ندارد.

ساعت یازده به زنم اشاره می کنم، کم کم باید رفع مزاحمت کرد. نریمان اصرار دارد، نیم ساعتی دیگر بمانیم. چایی تازه دم است. یکی دو تا از خاطره های تحصیل در اروپا را نگفته.اشاره به عقربه های ساعت دیواری می کنم. سال هاست عادت دارم سرساعت دوازده بخوابم. روز اولی که با او همخانه می شوم، پس از آن که اسباب و اثاثیه را می چینیم،  کادوی پیچیده شده ی مادرم را با وسواس بازمی کنم.ساعت دیواری است. مادر درخواست دارد هرجا باشم، ساعت دوازده به خواب بروم. سفارشش را داده خواهرم با دستخطش پشت کادو بنویسد. زنگ  می زنم. مادر نمی تواند حرف بزند. به خواهرم  می گویم بگوید پسرش قول می دهد در هر شرایطی خواسته اش را آویزه ی گوش اش بکند. نریمان چند بار خیزبرمی دارد، این خاطره را برای نسترن تعریف کند. همه چیز را برایش گفته ام.بچه حسابی کلافه اش می کند. نریمان اصرار نمی‌کند بمانیم.می داند، وقتی ساعت به دوازه برسد، هیچ کس جلودار خوابم نیست. بعد از دو سال زندگی زنانشویی ، پیش نمی آید نسترن با چشم های خودش وضعیتم را درساعت دوازده ببیند. تصورش این است که من هرموقع به رختخواب بروم،به خواب عمیق می روم.

وقتی خواهرم سفارش مادر را پشت کادو می نویسد، مادر دیگر حرفی نمی زند. خواهرم ترجیح می دهد او را به حال خودش بگذارد. مادر حاضرنیست، دکتر برود. وانمود می کند اتفاق خاصی نیفتاده. پدر متوجه حرف زدن زنش نمی شود. خواهر دراین باره با او حرفی نمی زند. دو ماه بعد به ملاقات شان می روم. خواهر و پدر درباره ی علت سکوت مادر توضیحی نمی دهند. مادر مثل همیشه فرمان‌هایش بر خانه حاکم است. پدر خواسته های او را موبه مو اجرا می کند.خواهر برخی اوقات زیربار فرمایشاتش نمی رود. مادر از هم خانه شدن با نریمان احساس بدی ندارد.از این که به دستور او سرساعت دوازده به خواب می روم، رضایت زیادی دارد. سکوت بی دلیل مادر، نهصد و نود و چهارمین اتفاق غریب خانواده پرویزی هاست. مادر شبش روانه ی گورستان خانوادگی می شود.دستور مادرم به عادتی در من تبدیل می شود. ساعت دوازده شب هرکجا باشم به خواب می روم. نریمان با چشم های خودش  شاهد ماجراست. سه روز بعد از اتمام سال اول دانشگاه، به اتفاق در یک پارتی شبانه بچه های دانشکده شرکت می کنیم.دخترها زودتر از ساعت یازده مهمانی را ترک می کنند. ناز در قید و بند رفتن نیست. عطسه که می کند، پسرها زل می زنند به او. خیلی از ما برایمان پیش نیامده شاهد عطسه کردن دختری غریبه در جمع باشیم. دماغ ناز مانند تکه یی گوشت چرخ کرده بی چربی است. برعکس دخترهای همدوره یی مان علاقه یی به جراحی دماغش ندارد. نریمان با ناز رفت و آمد دارد. روز اول ملاقاتشان کنجکاو است درباره ی راه های پیش گیری بداند. خجالت می کشد از داروخانه کاپوت بخرد. ناز همزمان با پسرهای دیگر هم رفت و آمد دارد.تا در خانه شان همراهی اش می کنم. ده دقیقه به ساعت دوازده راه می افتیم. نمی گذارد کرایه ی ماشین را حساب کنم. داخل پارک کوچک نزدیک خانه شان دو تا نیمکت چوبی خالی است. می نشیند. سیگاری روشن می کند برایم. نمی کشم. سیگار را تعارف می کند به نگهبان پارک که با دو تا از پسرهای ولگرد بگو مگو دارد. فحش رکیک می دهند. ناز غش غش می خندد. صدای خنده اش توی پارک می پیچد. اصرار دارد زیر زبانم را بکشد از نریمان بگویم.کلایه دارد. می خواهد بداند شب ها ساعت دوازده به بعد با کدام یک از دخترهای خوابگاه حرف می زند. تلفن خانه تا ساعت یک و نیم شب اشغال است، بعدش هم می رود روی پیامگیر. نازفکر می کند با نریمان در قرارهایش شریک هستم. سرساعت دوازده،ایستاده خوابم می برد. ناز منتظر می ماند تا حرفم را ادامه بدهم. دو تا پسری که با نگهبان بگو و مگو دارند، می نشینند روی نیمکت روبه رو. ناز متوجه می شود خوابم برده. از ترس پسرها، به روی خودش نمی آورد. پسرها که گورشان را گم می کنند، با لگد به قوزک پایم می کوبد. واکنشی نشان نمی دهم. دستم را می گیرد، می بردم تا در خانه شان. پدر ناز مهندس پتروشیمی درعسلویه است. ناز با مادرش زندگی می کند. می نشاندم روی نیمکت پیاده روی دم خانه شان. مادرش از پنجره همه چیز را زیر نظر دارد.از ناز می خواهد دوست کورش را به خانه ببرد. نریمان هیچ وقت لو نمی دهد از دست وراجی های مادر ناز فرار کرده. زن تا دم صبح یک ریز حرف می زند. برایش فرقی ندارد خوابم یا بیدار. فردا صبح وقتی بیدار می شوم، سرم را از روی دستش برمی دارم. دستش روی شکمم سنگینی می کند. دستشویی تنها جایی است که در آن را قفل نکرده‌اند. توی خانه گشتی می‌زنم. از داخل یخچال نوشیدنی برمی دارم. بسته نان سنگگ را از داخل فریزر بیرون می آورم. دو تکه برش شده نان را داغ می کنم. به  همراه پنیر، سبزی خوردن و مغز گردو تو ی سینی پلاستیکی قرمزمی گذارم. در اتاق ناز از بیرون قفل است. منتظر می مانم تا ناز بیدار شود. مادرش ده دقیقه یی زودتر بیدار می شود. ناز شرح ماوقع را که برایم می گوید، شصتم از اتفاقی که افتاده، با خبر می شود. به روی خودم نمی آورم. به نریمان دراین باره چیزی نمی گویم. خودش از همه چیز خبر دارد. چندبار دست به دست می کند خاطره ی بی نظیرش را برای نسترن تعریف کند. نسترن، تمایلی نشان نمی دهد. حوصله اش سر رفته. نریمان شب آبستن، رمان تازه ی نویسنده پاگرد را هدیه می دهد. با نریمان از ماجرای کتاب خواندن در دستشویی خانه ی ناز یک کلمه حرف نزده ام. نریمان قول می دهد، ترتیبی بدهد، تا یک شب با ناز بیشینم و از زبان خودش همه چیز را بشنویم. تیک تاک عقربه های ساعت دیواری بر شتابم برای رفتن می افزاید.

 سرساعت یازده و نیم از خانه ی دوستم بیرون می رویم.بادی آرام موی نسترن را تکان می دهد. دوستم اشاره می کند به مردی که از روبه رو دارد می آید. منظورش موی بیرون مانده نسترن است. نسترن زهره را به بغلم می دهد. نریمان قصد دارد بچه را بگیرد. نسترن اجازه نمی دهد. نریمان با گوشی همراهش از زهره چند تا عکس  می گیرد. نسترن دلش هری پایین می ریزد. رنگش به چشم هم زدنی تغییرمی کند.نریمان متوجه دلشوره ی نسترن است.

نسترن ساعت مچی زرد رنگش را نشان می دهد. چیزی در حدود ده دقیقه زمان  می بردپیاده به سر اتوبان برسیم. پنج دقیقه کافی است تا وارد مجتمع شویم.برای این که از پله ها بالا برویم،در خانه را باز کنیم و زهره را توی تختخوابش بخوانم، کمتر از سه دقیقه زمان می برد.  پنج دقیقه را به مسواک زدن و خوابیدن در رختخواب اختصاص می دهیم. با این اوصاف هنوز ده دقیقه وقت باقی می ماند. نسترن اصرار دارد در هوای دل انگیز بهاری قدم بزنیم. نریمان بدش نمی آید،همراهی مان کند. اصرار می کنم برود توی خانه. در را آرام بهم می زند. یک دقیقه ی بعد چراغ های اتاق روبه کوچه ی طبقه ی دوم ساختمانی که در آن ساکن است، به تمامی خاموش می شود.سی ثانیه بعد نور بنفشی از شیشه ی پنجره اتاق خوابش روشن می شود.به نظز نمی رسد تنها در مدت یک دقیقه مسواک بزند. نسترن معتقد است نریمان، زیاد نباید مبادی آداب باشد. حرف نسترن را تایید  می کنم. زهره توی بغلم به خواب می رود. وزنش به مرور بیشتر می شود. هوای بهاری، احساس خوشایندی نصیب نسترن می کند. آسمان تهران را هیچ وقت به مانند آن شب آبی یک دست ندیده ام. نسترن، دکمه ی مانتوی حنایی رنگش را باز می گذارد.بوی توت گال به مشامم می خورد. گل های یاسی که از دیوارخانه ها آویزان است، دیوانه کننده به نظر می آید.در پیاده روی خیابان هشتم شرقی، زیر ردیف چنارهای میانسال قدم می زنیم. زهره،را در خواب کش و قوس می دهد. لباس هایش را وارسی می کنم. خیس کرده خودش را. در خانه ی نریمان لب به چیزی نمی زند. هربار نریمان قصد دارد با قاشق غذا داخل دهانش بریزد،با اخم سربرمی گرداند. به اعتقاد نسترن، آن شب نریمان برخورد خوبی با زهره ندارد.به محض این که در خانه را به رویمان باز می کند، دست دراز می کند او را از بغل مادرش بگیرد. نسترن، روی خوشی نشان نمی دهد. فکر می کند پسر مجرد الکی خوش، قصد داشته، سینه هایش را دست بزند. با چشم های هیزش نسترن را دید می زند. به بهانه ی عکس گرفتن از زهره، مدام از مادرش عکس می اندازد. چراغ های خانه های خیابان هشتم شرقی یکی یکی خاموش می شود. زهره به خواب عمیق فرو می رود. وزنش در خواب، سنگین تر است. روی دو دستم جابجایش   می کنم.  ساعت یازده و سی و هفت دقیقه است. باران می بارد. نسترن کاپشن اش را می اندازد روی بچه. باران سیل آسای بهاری در یکی دو دقیقه سرتاپایمان را خیس خالی   می کند. موش آبکش می شویم. از خانه ی نریمان سه چهار دقیقه بیشتر دور نشده ایم. تا سراتوبان، هفت دقیقه یی راه هست. بچه به بغل تا در خانه ی نریمان می دوم. دستم را روی دکمه ی زنگ خانه می گذارم. سر و کله ی پیرزنی هفتاد هشتاد ساله پیدامی شود. معذرت خواهی می کنم. زنگ های دیگر را می زنم. کسی نریمان نراقی را نمی شناسد. نسترن از سرجایش تکان نمی خورد. آب از سر و رویش می ریزد. زنگ خانه های اطراف را می زنم. جواب نمی دهند. درهول و ولای زنگ زدن‌ها، زهره را از یاد می برم. نسترن متوجه گم شدن زهره می شود. خیابان هشتم شرقی را چندبار با عجله تا آخر می روم و برمی گردم. دوباره زنگ خانه ی نریمان را می زنم. پیرزن با سر و وضع آشفته بیرون می آید. تهدید می کند، اگر شرم را کم نکنم،پلیس خبرمی کند. ردی از زهره نیست. تا سر اتوبان یک نفس می دوم. زهره خیس باران است. ماشین ها با سرعت آب گل آلود و چرب کف خیابان را به سر و رویمان می پاشند. ماشینی از دوردست چراغ می زند. برایش دست تکان می دهم. نگه می دارد.تصویر نسترن در آینه ترک خورده مات و خواب آلود است. راننده،قیافه یی جوان تر از سن و سالش دارد. قیافه اش آشنا به نظرمی آید. آب اتوبان را گرفته. راننده بی خیال ، پایش را روی گاز گذاشته، یک نفس می راند. نسترن ته دلش حسابی خالی شده. رنگش پریده. زبانم بند می آید. قصد دارم سر راننده داد بکشم یواش تر براند. با سر اشاره می کند که حواسش هست. نسترن اعتراض می کند. راننده لجباز است. سرعتش را زیادتر می کند. اطمینان می دهد جای نگرانی خاصی نیست، از عهده اش برمی آید. تاکید می کند با بارانی که می بارد عجله نکنیم، توی سیل گیر می افتیم. نسترن التماس می کند. با احتیاط به سر شانه اش می زند. راننده عین خیالش نیست. یک ریز بوق می زند. اتوبان خلوت است.نسترن گیج و مبهوت در آینه چشم تو چشمم می اندازد. دو تا گربه روی کاپوت ماشین نشسته اند. قرمز یک دست اند.از سرجایشان تکان نمی خورند. نسترن دو دستی صندلی ماشین را چسبیده. راننده استکان چایی نیم خورده اش را بالا می کشد. ادعا دارد هیچ کس بجز او نمی تواند در این باران و ظلمات با چشم بسته رانندگی کند. تازه متوجه می شویم واقعا دارد با چشم های بسته رانندگی می کند. نسترن زار می زند. راننده دو تا گربه ی نشسته روی کاپوت ماشین را نشان می دهد. نسترن از گربه ها می ترسد. راننده صداشان می زند. شیشه را پایین می دهد بیایند داخل. نسترن سرش را روی شانه ام می گذارد. دستش را توی دستم می گیرم. نبضش تند  می زند. راننده پارچه یی ضخیم و نرم را می دهد زنم بیندازد روی بچه. نسترن با پارچه صورت خیس اش را پاک  می کند. راننده اصرار دارد پارچه را روی بچه بیندازیم.  متوجه نیست بچه گم شده. با دست می کوبم سرشانه اش که دست از شوخی بردارد. داد و بی داد راه می‌اندازد. بدش می آید حرفش را گوش نکنیم. از این که بچه را خیس روی دست و پایمان رها کرده ایم، عصبانی است. نسترن پارچه را  می دهد دستم. خیس است. راننده بی آن که آدرسی به او داده باشیم، جلوی درمجتمع مان نگه می دارد. نسترن پارچه را روی صندلی جلو می اندازد.از ماشین پیاده می شویم. آسفالت کف خیابان خشک است. اثری از بارندگی روی شیشه های ماشین وانت باری که جلوی در مجتمع پارک کرده، نیست. تابلوی پارک ممنوع را نشان راننده ی وانت بار می دهم. راننده بی اعتنا از ماشین پیاده می شود. پیرمرد مو سفیدی دل و دماغ حرف زدن ندارد. اشاره می کند زودبرمی گردد. نسترن  از داخل کیفش اسکناسی بیرون می آورد. اثری از راننده یی که ما را رسانده نیست. زهره توی بغلم سرفه می کند. بچه را به طرف نسترن می برم. زنم گلایه دارد. پاهایش خسته اند.  مسیر طولانی را پیاده آمده ایم.  نای بالا رفتن از راه پله ها را تا طبقه ی سوم ندارد. بنابرگفته ی او در نیمه شب بیست و هفتم فروردین سال هزارو سی صد و هشتاد و شش، بچه مان براثر یک سرما خوردگی خفیف تب می کند. مجبور می شویم شب را خانه ی نریمان بمانیم. زهره بعدها هیچ کدام از حرف های ما را باورنمی کند. به یاد نداردهمراه ما به مهمانی آمده باشد. خاله اش را شاهد        می آورد. خاله با او هم عقیده است. زهره آن شب پیش خاله اش مانده.رفته اند مرغ سوخاری با طعم فلفل بخورند. عاشق مرغ های سوخاری شعبه اصلی سوپراستاراست.فیش سفراش غذای دو نفره شان همان تاریخ را دارد. همراه فیله سوخاری، دو پرس سیب زمینی، دو لیوان نوشابه سیاه و سالاد فصل سفارش داده اند. در قرعه کشی فصل بهار سوپراستار شرکت کرده اند. یک عدد خرس عروسکی بزرگ برنده شده اند. خرس در خانه ی خاله است.

 سال ها از آن واقعه می گذرد. نریمان سه تا بچه دارد. نام بچه ی اولش زهره است. هشت بار بعد از آن شب با زنش؛ ناز خانه ی ما مهمانی می آیند. نریمان و ناز اصلا باور ندارند که بچه یی داشته ایم. ناز کلایه دارد پا به خانه اش نمی گذاریم.  نریمان می گویند شب بیست و هفتم فروردین سال هزار و سی صد و هشتاد و شش با بچه ی کوچک شان نیمه شب من و نسترن را تا در خانه می رسانند. هنوز ته برگ جریمه آن شب دارند. ساعت یازده و چهل و هشت دقیقه ماشین شان را سرچهارراه فردوس به علت رد شدن ازچراغ قرمز جریمه کرده اند. ناز به همراه بچه شان با نسترن در صندلی عقب نشته اند. من در صندلی جلو کنار دست راننده، یک ریزمی خندم. نریمان توی راه برگشت دو تا بچه گربه پیدا می کند. بچه گربه های قرمز را سه ماه بعد ناز از خانه می اندازد بیرون. زهره،آخرین واقعه یی را که در تاریخ پرویزی مکتوب می کنند، بازگو    می کند.ربطی به خانواده ی من ندارد. کلید اتاق دربسته با گنج اجدادی، با سال های زیادی از واقعه یی که منجر به کورشدن دوچشمم شده، می گذرد. این طور که می گویند شب بیست و هفتم فروردین سال هزارو سی صد و هشتاد و شش، باران بهاری در خیابان های تهران سیل راه می اندازد. گربه ها از ترس صدای رعد و برق به خیابان ها می ریزند. دو تا گربه ی قرمز وحشت زده جفت چشم هایم را از حدقه بیرون می آورند. دانه های باران بر کاسه های خالی چشم هایم که می بارد، رعد و برق بند می آید و هزارو یکمین واقعه ی شگفت در خانواده ی پرویزی اتفاق می افتد. واقعه ی هزار و یکم برسر پسر پانصد و هفتاد و سوم نازل می شود و دختر یک سال و نیم او به طرز عجیبی گم می شود.تا زمانی که من به عنوان آخرین پسر پرویزی ها زنده ام، برکسی معلوم نیست که گم شدن دخترمان زهره و از حدقه درآمدن جفت چشم هایم، واقعه هایی هستند که برای اولین بار اتفاق می افتد یا قبلا هم برای افراد دیگر خانواده بوقوع پیوسته است.

  

 چاپ شده در كتاب قصه روزنامه كارگزاران

لينک

۲۷ اسفند ۱۳۸۶  ساعت ۱۷:۵۴

درباره داستان‌نویسی «واقع‌گرای شهری» در سال گذشته

سال افول يك جريان

امیرحسین خورشیدفر

 انتشار رمان « چراغ ها را من خاموش می‌کنم » نوشته زویا پیرزاد را می‌توان مبدا شکل‌گیری جریان تازه‌ای در رمان‌نویسی فارسی دانست ( این جریان خلق الساعه نیست و پیش از این رمان هم آثاری چون «چهل‌سالگی» ناهید طباطبایی نوشته شده‌اند.) که بر بازنمایی جزی‌نگارانه حیات طبقه متوسط شهرنشین، توجه به وضعیت زنان متاهل میانسال، روایت بحران‌های خانوادگی و عاطفی، ساختار روایی ساده  و نمایشی و پرهیز از زبان‌آوری تکیه دارد. این جریان رمان‌نویسی در اواسط دهه هفتاد و همزمان با تسلط گفتمان اقتصادی توسعه‌طلب در ایران ظهور کرد و پربی‌راه نیست اگر بگوییم که در هویت‌یابی لایه‌های پیشرو طبقه متوسط در طول یک دهه گذشته کم و بیش تاثیرگذار بود اما طبقه متوسط که دستاوردهای ناچیزش را با مصایب فراوان به دست آورده بود حق داشت عجالتا به داشتنشان افتخار کند و ذوق زده باشد. در دوران اصلاحات گفت و شنود این طبقه و حاکمیت تا انداز‌‌ه‌ای رسمیت یافت.طبقه متوسط منش خاص زندگی خود را با گزینشی هوشمندانه از فریبنده‌ترین‌تصاویر در قالب این جریان رمان‌نویسی ( و در ابزارهای کارآمد دیگری چون سینما) ارائه کرد.  امتیازات و خصایلی مثل رفت و آمدهای دوستانه درمقابل ارتباط‌های خویشاوندی، روابط آزاد بدون تعصبات، حضور هنر به عنوان نیاز همیشگی و واقعی ، توجه به حقوق زنان را به شیوه‌ای تبلیغاتی و گاه فخرفروشانه عرضه کرد. امروز اما که همان دستواردهای ناچیز هم در معرص تهدید و نابودی قرار گرفته اند بازتولید دوباره آنها در رمان ، بدون حضور مداوم نیرویی مقتدر که آرامش ظاهری را بر هم می‌ریزد و همه چیز را برای خود می‌خواهد بی‌معنا و مضحک است. این گونه رمان بر اساس ویپزگی هایی که گفته شد مخاطبان گسترده تری نسبت به دیگر تولیدات ادبی روشنفکران داشت و از این رو توانست به عنوان پل تغییر سطح مطالعات گروهی خوانندگان که تا به خواندن رمان های پاورقی و عامه پسند علاقه داشتند عمل کند. اما اولین نشانه‌های دلزدگی تقریبا در همان زمانه ای پدیدار شد که جنبش اصلاح طلبان بخشی از لایه های پیشرو طبقه متوسط را از دست داد. سیر نزولی جایگاه این گونه رمان نویسی ( مثل صعودش ) شتاب شگفت انگیزی داشت. اما بعد از گذشت یک دهه چه چیزی باعث شد این جریان داستان‌نویسی آنقدر از سکه بیافتاد و نزول کند که کوچک‌ترین نشانه‌ای از مولفه‌هایش باعث دل‌زده‌گی مخاطبان شود و سیاهه واژ‌گان تحقیرآمیزی از قبلی آشپزخانه ای و آپارتمانی و ... که برای وصف جریان رمان‌نویسی واقع‌گرای شهری به کار می‌رود هر روز درازترشود. لحن نقدهایی که در سال گذشته بر داستان‌های این جریان ادبی خواندیم موید این ادعاست. چه چیز باعث شد این محصول پاکیزه و بهداشتی طبقه متوسط که از آلودن دامن خود به سیاست و خشونت ابا داشت از درون دچار عفونت و کهنگی شود، سویه منفعلانه‌اش آشکار شود. رمان واقع‌گرایی شهری فارسی به عنوان یک شکل هنری قاعدتا کمبودهایی اساسی داشت که نتوانست انعطاف‌پذیر باشد و در درون از نظر شکل و مضمون متحول شود. مدام خود را بازتولید کرد و از نقد مبتذل کارگاهی فربه شد تا آنجا که بعضی نشانه‌ها، صحنه‌ها و گفت و گوها به شکل خنده‌آوری در رمان‌های چند نویسنده مختلف تکرار ‌شد.   

هر شکل هنری ضرورتا وقتی می‌تواند نخبه‌گرایانه، عمیق یا قابل تامل دانسته‌شود که نوعی از رفتار انتقادی را از خود بروز دهد یا آنکه می‌توان گفت رفتار انتقادی ویژگی ذاتی یک شکل هنری بالغ است. محصول هنری پیشروترین لایه‌های فکری یک جامعه نمی‌تواند خود را از تیغه رفتار انتقادی مصون بدارد بلکه اتفاقا ناگزیر است بُراترین سویه نقد خود را همیشه در شناخت هویت خویش به کار ببندد. یعنی هر شکل هنری زمانی به بلوغ خود می‌رسد که بتواند نقاط نامریی قدرت را در طبقه‌ای را که در چهارچوب آگاهی ممکن آن ( طبقه ) پدید آمده با تیزبینی و بی‌رحمی آشکار کند.  بازنمایی هرچقدر هم که به واقع‌گرایی تظاهر کند فقط زمانی انتقادی خواهد بود که رابطه جهان داستانی خود را -هرچقدر هم که پیچیده- با آنچه نظام قدرت است روشن کند. یا تباهی و ابتذالی را نشان دهد که از دیدرس دور مانده و استتار شده. مارسل پروست یکی از شاخص‌ترین مصداق‌های رفتاری است که  کوشیدم وصف کنم. منتقدان عجول و سطحی‌نگر، زمانی مارسل پروست را به شیفتگی اشرافیت و اسنوبیسم متهم کردند. اما چنان که ژیل دلوز نشان می‌دهد آشکارسازی انتقادی پروست در نظام قدرت طبقه اشراف و جامعه روشنفکری تقریبا در تاریخ رمان‌نویسی بی‌همتاست. او با مطالعه خرده برداشت‌های حسی و تاثرات در بستر بطالت کلیت قدرت را چندگانه می‌سازد. این یکی از نقاط تاریک جریان داستان‌نویسی واقع‌گرای شهری است که جزو معدود مواردی نتوانست افشاگر و عریان‌گر باشد. چیزی را بنمایاند که پوشیده مانده بود. البته نمی‌توان انتظار داشت رمان در قامت قالب هنری مسلط روزگار عمل کند. اما همین ناتوانی رمان واقع‌گرای شهری در ارائه تصویر هویتمند طبقه بودئ که باعث شد طبقه فرهنگی مخاطبانش مرتب نزول کند. واقعیت این است که نجابت بیهوده و لکنتی ناشیانه داشت.آنقدر ظریف و تیزهوشانه هم نبود که از قراردادهای روایی و کلیشه‌ای شخصیت و موقعیت فراتر رود و به زاویه‌ای تازه یا بروز کنشی سرشت‌نما در یک موقعیت دست یابد. یا جهانی را ترسیم کند که که از شباهت ظاهری گذشته و مثل جهان داستانی بالزاک یا دیکنز کارکرد سنخ نمایانه دارد.  

جریان‌داستان‌نویسی واقع‌گرای شهری عموما بر فاصله خود از امر سیاسی تاکید کرد و در واقع حوزه رخدادهای خود را در مرز مشخصی با سیاست قرار ‌داد. سیاست‌و‌رزی و هنر در این گونه داستانی به عنوان فعالیت‌هایی فوق برنامه طرح ‌شدند که می‌توانند راه میانبری برای فرار از ملال زندگی روزمره باشند اما نه چیزی بیش از آن تازه به شرط آنکه در روند طبیعی و ساده زندگی خلال وارد نکند.همه چیز باید سرجای خودش باشد. شخصیت‌های داستان واقع‌گرای شهری اغلب سیاست زده‌اند یا داستانی را می‌خوانیم که قرار است به آگاهی آنها از بی‌معنابودن و بی آخر و عاقبت بودن امر سیاسی بیانجامد. یعنی وقتی مفهوم « واقعی » زندگی را درک می‌کنند دیگر بعید است که به سراغ رفتار سیاسی شان که تیپیک است بروند. بنابراین در جهان این گونه داستانی می‌توان نسبت  نسبت به امر سیاسی بی‌اعتنا ماند و زندگی خوب و خوشی را گذراند. متن نیز عموما از حضور در حوزه امر سیاسی اکراه دارد.  شاید کارآترین آموزه نقد برای مواجهه با جریان رمان واقع گرای شهری آموزه شکاف متن آلتوسر باشد زیرا می‌تواند تناقض‌های بسیاری را که متن سعی در پوشاندن و کتمان آنها دارد افشا کرد. مثلا در بسیاری از این آثار شخصیت‌ها عمدتا در حالت تعطیل به سر می‌برند یا آن که شهر گرچه بستر داستان‌هاست اما مثل دکوری در پشت صحنه خاموش است و حتی های و هویش مزاحم گفت و گوهای طولانی شخصیت‌ها نمی‌شود. در حالی که در واقعیت حتی در کافی شاپهای تهران هم قوانین سفت و سختی اعمال می‌شود که هر جور آسایشی را سلب می‌کند در این داستان‌ها شلوغ‌ترین گذرگاه‌ها و اتوبان‌های این شهر هم نوعی کافی شاپ آرمانی هستند. هیچگاه انسان مدرن را ندیدیم که که به دورن گرداب ترافیک سنگین ، سریع و مهلک شهر مدرن بغلتد، یا آن که دور از فضای امن روشن شهر در مغاک ها و تیرگی‌ها اسیر شود. گویی اشخاص رمان هم نچارند نقششان را در مقابل دیدرس قانون ایفا کنند. حتی فارغ از چنین تحلیل‌هایی هم می‌توان روابط تصنعی و غیر واقعی، قالبی بودن شخصيتها و تهی‌بودن آثار از منظر هستی‌شناسی را نقد کرد.  

این گونه داستانی همچنین توانست نوعی همزیستی مسالمت آمیز را با نظارت و ممیزی برقرار کند و بی آن که در مظان اتهام قرار بگیرد تنها سایش مختصری داشته باشد. انحنای تن داستان واقع‌گرای شهری بر اساس اندازه اهرم‌های  ممیزی شکل گرفت. عامدانه خود را به نمایش رفتارهای متعارف مشغول کرد و هر چیز مشکوک و نامحسوس را به پس زمینه یا به آشفتگی روانی شخصیت‌ها راند. از این رو فضای داستا‌ن‌ها شباهت انکار ناپذیر به سریال‌های تلویزیونی پیدا کرد. (دست‌کم در سریال‌های جسورانه‌تر از معمول ) کمتر نویسنده‌ای به سراغ ثبت لحظه‌هایی از زندگی شخصیت‌هایش رفت که سستی پابندی آنها به اخلاق را نشان دهد. یا آنکه آنها را در موقعیت ناگزیر اخلاقی ببینیم و درآستانه بروز یک فاجعه.  نیروی مرموز و اخلال گر متن ادبی در این نوع داستان ها رام  و دست آموز میشود. سازش‌کاری این گونه ادبی همان خصلتی است که تیزی تیغ انتقادی آن را می‌گیرد و اجازه نمی‌دهد که رمان واقع‌گرای شهری فارسی از حد یک بروشور تبلیغات شیوه زندگی طبقاتی فراتر رود. 

به نظر می‌رسد که این شکل هنری دیگر در جایگاه گذشته‌اش به حیات خود ادامه نخواهد داد. یا ناچار است بر آب و رنگ ماجراهایش بیافزاید و پیچیدگی‌های روایت را مرتب حذف کند و « عشق» را شده حتی تا اسم روی جلد بکشاند تا در بازار نشر حضور داشته باشد و به چاپ چندم برسد و یا آن که پوسته خود را بشکند. نویسنده برج و باروی غنایی‌نویسی و شخصی‌نویسی  را ویران کند و از جغرافیایی محدود و  امن ذهنی بگریزد و  گستره اطمینان بخش فضای بسامان را در هم بشکند.

چاپ شده در سالنمامه اعتماد

لينک

۲۶ اسفند ۱۳۸۶  ساعت ۱۳:۳۱

ــ

 



 

 

آدم و حوا

وبگردي

حافظ خیاوی، کشف‌ِ امسال داستان کوتاه ایران خواهد بود


نویسندگان بی­قیمت


شوکران، ویژه نامه عباس صفاری


نویسنده‌ای در جهان زشت و پردرد


شب و روز در شهر بزرگ؛ روایت‌های سرگردان


سال خوشي براي همه‌ي ما مادام بوآري‌ها - حامد يوسفي


لذت متن را دريابيد - [پيمان هوشمندزاده]


<‌عيش مدام> ‌در نوروز - [محمدحسن شهسواري]


چرا از اسطوره‌ها مي‌ترسيم؟ - [محسن آزرم]


رمان برگزیده منتقدان مطبوعات تجدیدچاپ شد


 

پيوندها

 

سایت ها


بايگاني

« آينده ارديبهشت ۱۳۸۷ گذشته »
ش ی د س چ پ ج
 ۱۲۳۴۵۶
۷۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳
۱۴۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰
۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷
۲۸۲۹۳۰۳۱   
       

  ماهانه        

  موضوعي    

 

 

©
«صفحه قبلي
صفحه بعدي»

آدم و حوا - نقل مطلب فقط با ذکر نام و آدرس کامل سايت مجاز است. XML RSS