خاليبنديهاي با حساب و كتاب نويسنده
نويسنده كتاب «يكي از زنها دارد ميميرد» آسانترين و بهترين راه
را براي نوشتن داستانش انتخاب كرده و آن هم قصهگويي است. تعداد
قصههايي كه در هفت داستان مجموعه «يكي از زنها...» روايت ميشود بسيار
زياد است. اگرچه قصهگويي در طول سالياني كه كه از عمر داستاننويسي
ميگذرد، يكي از كليديترين عناصر داستان به حساب ميآيد اما هيچيك از
شكلهاي نوشتن نيز راه را بر اين ويژگي نبستهاند.
حسن محمودي
ميخواهد داستان متفاوت بنويسد و بهترين راه را براي اين كار انتخاب
كرده است. در حالي كه بسياري از نويسندگان بيتوجه به ذات داستان و
با ملغمهيي از بازيهاي زباني گنگ و نامفهوم، داعيه نوشتن داستان پست
مدرن را در سر دارند، نويسنده كتاب «يكي از زنها...» با ارايه قصههاي
متعدد در يك داستان، بسيار به داستان پستمدرن نزديك شده است.
جز داستان «افسانه
كلاغها» كه به نظر من به هيچوجه با ديگر داستانهاي مجموعه جور
نيست، در بقيه داستانها نويسنده ضمن روايت قصهيي به قصههاي ديگري
ميرسد كه گاه اين قصهها با توجه به حافظه تاريخي كلمات به
داستانهاي ديگري تبديل ميشوند. البته نويسنده هيچ اصراري براي تحميل
اين داستانهاي ظريف ندارد.
«يكي از
زنها دارد ميميرد» يكي از داستانهاي كتاب است كه از اين تمهيد زياد
استفاده كرده است و ميشود گفت كه ساختار داستان براساس همين قصههاي
تودرتو استوار است. در اين داستان هرچند كه از ابتدا مشخص ميشود كه
مخاطب با قصههاي زياد سروكار دارد اما در كنار اين قصهها، كلمات هم به
تنهايي وظيفه قصهگويي را برعهده دارند. كشتي چند طبقه چوبي كه به
داستان حضرت نوح اشاره ميكند، قصه پادشاهي كه دختر وزير برايش قصه
ميگويد يادآور شهرزاد قصهگواست. وقتي ميخوانيم: «آخرين صليبي را كه
ساختم براي كودكي هفتساله بود كه عيسي نام داشت و اين نه آن عيساي
ناصري باشد.» ناخودآگاه به ياد داستان عيسي مسيحميافتيم. در اين حالت
مخاطب بطور مداوم به مقايسه داستاني كه مخاطب تعريف ميكند و داستان
عيسي مسيح ميپردازد.
نكته جالب
اينكه نويسنده هرگاه احساس ميكند كه خواننده به قطعيت نزديك ميشود
با ارايه سيگنالهايي دوباره او را به ترديد مياندازد. «قصهيي كوتاه
براي پريناز» يكي از ساختارمندترين قصههاي مجموعه است. به اين
دليل كه تمام عناصر داستان در جريان يك بازي قرار گرفتهاند. نوعي
بازي كه برپايه بازيهاي زباني، زماني و مكاني بنا شده است. از اين
جهت شايد اين داستان در مجموعه برجسته باشد، اما پختگي تكنيكي
داستانهاي ديگر در آن كمتر به چشم ميخورد. در بخشهايي از داستان بازي
خستهكننده به نظر ميرسد. شايد ميشد با پيوند داستان با روايتهاي ديگر بر
جذابيت آن افزود. همان اتفاقي كه در داستان «چهارده روايت از قتل
شاعر قرن چهاردهم» افتاده است.
عجيب است كه
سطرهاي ابتدايي داستانهاي حسن محمودي به قوت بقيه سطرها نيست. اگر
مخاطب بتواند يكي دو صفحه را به دشواري پابهپاي نويسنده پيش برود با
داستانهاي جذابي روبرو ميشود كه ميتواند از خواندنشان لذت ببرد.
«چهارده روايت...» از تكنيكهاي نابي سود برده است كه در داستانهاي
امروز ايران كمتر به چشم ميخورد. البته بهتر است به جاي «تكنيكهاي
ناب» از «اجراهاي ناب از تكنيكهاي داستاني» استفاده كنيم. اين داستان
سرشار از تناقصهايي است كه در كنار هم نه يك معنا كه معناهاي متعددي
را نتيجه ميدهد. هرچند كه در بخشهايي از داستان زمان شكسته ميشود و به
نوعي از تضاد ميرسد اما نويسنده با جسارتي كه خاص داستانهاي اوست از
مفهوم زمان عبور كرده و آن را به عنصري بياهميت در داستانش تبديل
ميكند. شايد علت اصلي اين اتفاق خاليبنديهاي با حساب و كتاب نويسنده
باشد. نويسنده آنقدر و آنقدر اتفاقات عجيب و غريب و باورنكردني را در كنار
هم قرار ميدهد كه خواننده را وادار ميكند فارغ از تلاش براي جستوجوي
حقيقت واحد، با روايت نويسنده مشغول شود. «كلاغها وقتي فيلم را تماشا
كردند هاج و واج به يكديگر زل زدند. چيزي سر در نياوردند. وضع بحراني
بود. روز به روز نگرانيشان زيادتر شد. تا اينكه در غروب بيستم اسفندماه
يكي از كلاغها ديوانه شد اين بلا سر متفكرترين كلاغ آمد. جلسه
فوقالعاده تشكيل شد... يك كشاورز استراليايي اعلام كرد كه يك دوچرخه
براي كشتن هر كلاغ مواجب ميدهد. كوچه پسكوچهها پر شد از دوچرخههاي
مسابقه...» )يكي از زنها دارد ميميرد... صفحه 55(. اما درست وقتي كه
خواننده دارد متقاعد ميشود كه به دنبال حقيقت نباشد، داستان با حوادثي
گره ميخورد كه نويسنده آنها را بطور ماهرانهيي در كنار اتفاقات سالهاي
اخير قرار داده است. البته داستان در يكي دو صفحه آخر باز هم تلاش
ميكند از حدس و گمانها فاصله بگيرد و فضاي مبهمي بيافريند. به همين
دليل اندكي تعجيل در سطرهاي پاياني به چشم ميخورد. اصرار بيش از حد
نويسنده براي گريز از واقعيتي كه سطرها به آن نزديك ميشوند گاهي
مخاطب را اذيت ميكند.
داستان «همه
يك روز زودتر ميميرند.» ميكوشد تجربه جديدي را در روايت ارايه كند.
راوي در لحظاتي از داستان به عنوان «يكي از مردگان قصر درندشت كه
تمام يادداشتها را در حافظه دارد» به روايت داستان ميپردازد و در چند
صفحه اول، خود اوست كه انگار چون يك روز زودتر مرده است خودش هم
مشمول قاعده آدمهاي همان خانه است كه حرفش را باور نميكنند. راوي در
پرسپكتيوي كه شامل مرده خودش هم ميشود،شخصيت خودش را كه يك روز
زودتر مرده لااقل به زعم خودش روايت ميكند.
داستان «همه
يك روز زودتر ميميرند» يك روز زودتر روايت ميشود. اما در داستان ديگر
اين مجموعه «كورها تا حاشيه جاده آمدهاند» دغدغه زمان، روايت را
پشت سر ميگذارد. داستان به بسياري از دلمشغوليهاي ايران سالهاي اخير
ميپردازد. ضمن اينكه بدون وانهادن عنصر زمان كنوني، فضاي سالهاي
آغازين دهه شصت را به خوبي بازسازي ميكند. راوي داستان، دن كيشوت
وار در تقابل با ارزشهاي آدمهاي ده سال پيش قرار ميگيرد و در نهايت
اين ارزشهاي جديد به صورتي نمادين در همهمه بدها و خوبهاي آدمهاي دهه
شصتي گرفتار ميشود. اين داستان عليرغم استفاده از نمادهايي همچون،
كلاغها، آگهي فوت و... داستاني سمبوليستي نيست چرا كه نمادهاي داستان
زير پوست روايت تغيير شكل ميدهند. روند روايت به گونهيي است كه
نمادها تن به دلالت نميدهند.
آخرين داستان
يعني «خورخه و خاكستر عاشق» فضايي سوررئاليستي دارد. داستان
بسادگي شروع ميشود و كمكم وارد فضاي پيچيدهيي ميشود كه تمام
شخصيتهاي داستان در آن درگيرند. نويسنده در اين داستان هم از روايت
قصههاي متعدد استفاده ميكند با اين تفاوت كه در اينجا اين شگرد بخشي
از روايت اصلي داستان است. شخصيتهاي داستان براي مخاطب آشنا به نظر
ميرسند.
خورخه لوييس
بورخس، نويسنده آرژانتيني، مترجمي كه به طرز مشكوكي ميميرد،
نويسندهيي كه پس از توقيف روزنامه بيكار ميشود و ازدواج ميكند، اين
شخصيتها را بايد به حساب تصميم راوي براي پيچيدهتر كردن فرايند روايت
گذاشت. در صفحه دهم كتاب «هزارتوهاي بورخس» آمده است: «نميدانم كدام
يك از ما مينويسد» داستان خورخه و خاكستر مرد عاشق هم راوي مشخصي
ندارد. همه شخصيتها در نوشتن داستان نقش دارند. در واقع در اين داستان
نويسنده، اقتدار راوي را به پرسش ميكشد.
مجموعه داستان
«يكي از زنها دارد ميميرد» مجموعهيي از قصههايي است كه مخاطب
درصدد انطباق آن با واقعيتهاي قطعي ذهنش است. نويسنده ميكوشد تا با
شگردهاي متفاوت، تجربه شده و نو به روايت «خاليبندي»هايي بپردازد كه
براي مخاطب جذاب هم هست و مگر داستان چيست جز خاليبنديهاي با حساب و
كتاب نويسنده. نويسندهيي كه در داستانش «يكي از زنها دارد ميميرد.»